تبليغاتX
بهانه ها


خب دیگر بازی تمام شد، حالا من و تو بهت زده ایم، از همه ی چیزهایی که می بینیم و می شنویم، از این همه اتفاقی که هجوم آورده و کابوس شده برای رویای سبزمان.... حالا من و تو باخته ایم... ما که ایستادیم دور میدان ولیعصر و تلاش کردیم عابران را متقاعد کنیم، ما که زیر آفتاب دستهامان را به هم گره زدیم و زنجیر شدیم، ما که شبها بیخوابی کشیدیم و رفتیم فریاد زدیم، من و تویی که فردا را آزاد و سبز میخواستیم.. حالا باخته ایم و داریم دوستانمان را میبینیم که معترضند و صدایشان به هیچ کجا غیر از سپر نیروهای ضد شورش خیابانها نمی رسد....
کاش میشد برای این همه بیهودگی کاری کرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 11:55  توسط هاجر   | 





دیروز عصر بلاخره مراسم اختتامیه وبلاگ نویسان برتر شهرداری تهران برگزار شد و "بهانه ها" در گروه فرهنگی - ادبی سوم شد.
محمد هادی ایازی، مشاور عالی شهردار تهران که از بدو ورودش به شهرداری، همپای دکتر قالیباف برای تغییر رویکردها در بخش فرهنگ کمر همت بسته، دیروز با حضور در جمع کارمندان وبلاگ نویس شهرداری نشان داد، حرکتهای فرهنگی تا چه اندازه برای مجموعه مدیریت شهری با اهمیت است.
انتخاب "بهانه ها" توسط اساتید صاحب نامی چون دکتر شکرخواه، برای من مایه دلگرمی و مسرت است، همانطور که از ابتدای مسیر تک تک کامنتها و نوشته های دوستانم به  این وبلاگ ارزش و اعتبار بخشیده و اطمینان مرا بیشتر کرده است.
امیدوارم نه فقط در شهرداری تهران و در زمان مدیریت دکتر قالیباف که در همه سازمانهای تحت مدیریت دیگر مدیران، با ارزش نهادن به فعالیتهای اینچنینی، زمینه بروز خلاقیت و ایجاد انگیزه برای کارکنان فراهم شود.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 7:24  توسط هاجر   | 



"درباره الی" داستان غم انگیز آدمهاییه که خودشون رو برای قضاوت صاحب حق میدونن و عادلانه و منصفانه نگاه کردن به اطرافیان و اتفاقات رو فراموش میکنن.
"فرهادی" به تلخ ترین شیوه ی ممکن، تصمیم گرفتن و قضاوت به جای دیگری رو که از قضا خیلی هم معمول و رایجه، تقبیح میکنه.... چیزی که همه ی ما با اون درگیریم. همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 6:53  توسط هاجر   | 


آن مرد آمد
آن مرد در باران آمد....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:34  توسط هاجر  


چه خوب بود اگه این همه کار عقب مونده روی میزم تلنبار نشده بود، مرخصی می گرفتم می رفتم توی خیابون..... دلم برای قدم زدن زیر بارون حسابی تنگ شده .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 7:4  توسط هاجر   |