پیچیده است هرم نفسهات در تنم
این زن که روبروت .... مگر می شود؟؟؟ منم ؟!
دارم به عشق کهنه ام اقرار می کنم
دارم از عمق خاطره ها حرف می زنم
دارم میان دست تو تسخیر می شوم
شاید شبیه یغض تو یک بار بشکنم
دارم مرور می کنم آن فصل تلخ را
فصل جدایی من و تو، فصل مردنم
پوسیده ام در این همه تکرار بعد تو
دارم به دور پیله ی خود تار می تنم
در حسرت کنار تو بودن بهار رفت
پژمرده شد بدون تو گلهای دامنم
****
تقدیر تلخم است که تکرار می شود :
" دل بسته ام به عشق تو و دم نمی زنم"
خو کرده ام به اینکه نباشی کنار من
از عادت همیشگی ام دل نمی کنم
فرصت گذشته است برای یکی شدن
این زن که گم شده است در این ماجرا، "منم" !
پ ن :
تشکر ویژه از هاجر فرهادی عزیز ، مهدی احمدی و دوستانی که قبل از درج این مطلب، در مورد شعر نظر دادند.
منتظر نقد و نظر سایر دوستانم هستم.
گم کرده ام تو را وسط این رواق ها
در زرق و برق بی رمق چلچراغها
گم کرده ام تو را و نمی دانم از کجا
از لحظه ی شروع کدام اتفاقها
پر زد دلم برای کبوتر شدن ولی
تسلیم شد به همهمه ی شوم زاغ ها
گم کرده ام تو را و جهانم چه ساکت است
یخ کرده است قلب تمام اجاقها
انگار عطر توست که از مشک آهوان
پیچیده در هوای همه کوچه باغ ها
هر چند میدوم، به تو هرگز نمی رسم
گم کرده ام تو را وسط این رواق ها.....
بعد از مدتها آشتی با شعر.
این غزل متولد چهارشنبه ۶ مهر است در کافه پات........
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
دلیل بهتری پیدا کن ای دوست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم.....