تبليغاتX
بهانه ها
 

پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود

که رفته رفته اسیر نشستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود

پرنده می اندیشد که شب چه طولانی است
و او چه کار کند زودتر سحر بشود

و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
به هم بریزد و دنیا وسیع تر بشود

نمی شود که قفس آرزو کند یک بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود

پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت :
چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود

پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود

پرنده می خواهد آرزو کند: ای کاش
فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود

صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.....

 

( خدیجه رحیمی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط هاجر   | 

روزهای سختی رو می گذرونم با این حال، حس خوبی دارم و از همه چی راضی ام. یه جورایی ته دلم از همه چی مطمئنم، و این حالمو خوب می کنه. تا جایی که یادم می یاد از سختی استقبال می کردم و هیچ وقت آدم راحت طلبی نبودم، انگار سختی ها روحمو صیقل میده و برای همینه که شیرینی رنج های زندگیمو با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

*****

این روزا تمرین می کنم تا یاد بگیرم قیمت خواسته هامو با دارایی هام محک بزنم و بعد به حرف دلم گوش بدم، شاید عجیب باشه ولی گاهی دلت می خواد چیزایی داشته باشی که خیلی خیلی گرونتر از وسع و داشته هاتند. چشم پوشی از بعضی چیزا خیلی سخته و البته داشتن بعضی چیزا که شاید خیلی هم متعارف و معقول نیست اونقدر جذابه که بی اختیار وسوسه می شی تجربه شون کنی. فقط کاش یادمون نره داشتن خیلی چیزا هر چند جذاب و دوست داشتنی، به قیمت گرونشون نمی ارزه!

*****

این  هم یه شعر قدیمی برای دوستانی که به نوشتن شعرای خودم تشویقم می کنند. 

در تردید نگاهت، آویزان بودم

پلک زدی

از چشمت

افتادم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:40  توسط هاجر   | 

ناگهان

شيشه های خانه بی غبار شد

آسمان نفس کشيد

دشت بی قرار شد

بهار شد..

(سعید بیابانکی)

**

سلام، سال نو مبارک. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و حساب کتاب کردن، تصمیم به تغییر مکان گرفتم. بعد از شش سال نوشتن حرفهام توی دفترهای صدبرگ، از امروز توی فضای مجازی می نویسم تا از نظرات دیگران هم بهره مند بشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:46  توسط هاجر   |