تبليغاتX
بهانه ها
 

بعد از هفت هشت سال کار خبری، حالا نوشتن یکی از کارهای سخت و غیر ممکن دنیاست، مخصوصاً اگر بخواهی از ناملایمات و نابسامانی هایی بنویسی که هم آزارت می دهد و هم آنقدر عجیب و باور نکردنی است که هر چقدر تلاش میکنی دلیل منطقی و واضحی برایش پیدا کنی باز هم موفق نمی شوی.
نمی دانم این آفت مدیریت غیر علمی و سلیقه ای کی می خواهد بی خیال گریبان ادارات و سازمانهای ما بشود، گویا خیلی از آقایان نمی خواهند بپذیرند دوره ی مدیریت دلبخواهی و لجوجانه گذشته و نسل پر انرژی و با انگیزه به هدایتگران متفکر، خلاق، با حوصله و باسواد نیاز دارد. حیف و صد حیف که خیل عظیم مدیران جوان و فهیم به هزار و یک دلیل آزار دهنده از فعالیت در سازمانهای بی در و پیکر این ممکلت خسته میشوند و راهی جز اشتغال در بخش خصوصی نمی یابند، مدیرانی که اگر ساختار پوسیده و نخ نمای سازمانها و آقایانی که مدیریت و ریاست را با ارث پدری اشتباه گرفته اند، اجازه بدهند، هر کدامشان برای زیر و رو کردن یک سازمان کافی هستند، مدیران جوان و خلاقی که محیط کار برایشان نه عرصه ی آزمون و خطاهای مکرر است و نه فرصتی برای رام کردن اندیشه های نو و ذهن های پرسشگر !!!!
آیا زمان آن نرسیده تا آقایان حق به جانبی که سالهاست گریبان مدیریت را گرفته اند و بی خیال ماجرا هم نیستند !!! جای خود را به نیروهای تازه نفس بدهند و این چرخه ی تکراری بیهوده، مسیر خود را تغییر دهد؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:56  توسط هاجر   | 

 

مه در لندن بومی است
غربت در من !

چقدر این روزها خیابانها و آدمها و حتی پرنده های اینجا دهن کجی می کنند به من
خدا را شکر که تو هستی که اگر نبودی من حتی تحمل یک لحظه ی این جا را هم نداشتم.
دلم هوای شهر خودمان را کرده با آدمهای بی شیله پیله و دوست داشتنی اش گرچه حالا هر جای دنیا که بروی آدمها نقاب های قشنگی به صورت دارند که ذاتشان را قایم کرده دوستی می گفت اگر دعای سهراب مستجاب میشد و دانه های دل مردم پیدا میشد برای هیچ کداممان آبرویی نمی ماند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:38  توسط هاجر   |