تبليغاتX
بهانه ها


حدود یک ماه پیش با آقای همسر و خواهرای محترمش رفته بودیم برای خرید و خوردن شام، از اون جایی که بخت همیشه با ما یاره، یه سوسک افتاده بود درست وسط پیتزایی که ما سفارش داده بودیم، چشمتون روز بد نبینه از عمق فاجعه همین رو بگم که همگی تا چند روز لب به غذا نزدیم، باز جای شکرش باقیه که اون همه دوندگی برای شکایت یه دادسرا و اداره کل بهداشت جواب داد و پیتزا فروشی محترم که از قضا جزء رستورانهای زنجیراه ای معتبر شهر هم هست، پلمپ شد.
حالا بگذریم از پاسکاری کارمندای بهداشت برای ارجاع شکایت ما، بگذریم از اینکه معلوم نیست اگه اون سوسک محترم وسط غذای ما نبود، هزار جور آلودگی و میکروبی که توی اون رستوران لابلای غذا به خورد مردم بیچاره میرفت چطور قابل تشخیص بود، بگذریم از اینکه انگار بازرس محترم بهداشت نمی تونست منتظر شکایت نمونه و هر از گاهی سر زده برای سرکشی و بررسی وضعیت بهداشتی رستورانی که روزانه اون همه مشتری داره، مراجعه کنه، بگذریم از اینکه این پلمپ هم خیلی جدی نیست و بعد از یه جریمه نقدی، روز از نو و روزی از نو، جریمه ای که برای رستورانی مثل پدر خوب که هر شعبه اش روزانه حدود سه میلیون فروش داره، مبلغ چشمگیری نیست.  

پی نوشت:
* هیچ کدوم از ما توی این مدت بلاخره نفهیمدیم این چینی ها چطوری اون همه سوسک و حشره میخورن و هیچ اتفاقی هم براشون نمی افته !!!!
این هم خبر عصر ایران و تابناک از جریان پلمپ !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 9:38  توسط هاجر   | 


شهرداری تهران اخیراً در اقدامی در خور تحسین اقدام به راه اندازی آبنمای موزیکال پارک ملت کرده، اقدامی که با یک برنامه ریزی بسیار ساده می تواند مورد استفاده خانواده های زیادی قرار بگیرد. مهمترین موضوع استقبال باور نکردنی شهروندان تهرانی از این آبنماست که افزایش سانس اجرای برنامه از دو به سه سانس یا تعبیه فضای مناسب برای تماشای برنامه     می تواند مشکل ازدحام جمعیت را کاهش دهد. به نظرم این خیلی خوشایند نیست که از مردم انتظار داشته باشیم حدود یک ساعت روی پا بایستند، فشارهای ممتد جمعیت را تحمل کنند و استفاده ی لازم را هم ببرند. بگذریم از جمعیتی که حتی به باغچه ها و سکوهای اطراف آبنما هم رحم نمی کنند و  به خاطر تماشای چند دقیقه ای برنامه، حاضرند بارها و بارها از سکوهای یک متری بالا بروند و دیگران را هل بدهند !!!!!
یک موضوع دیگر که موجب تعجب خیلی از شهروندان شده، همزمانی اجرای برنامه ی شبهای تابستان با برنامه ی آبنمای موزیکال است که ترکیب غریبی را بوجود آورده، از یک طرف محوطه صدای فریاد و هیجان ممتد مسابقه ی ماست خوری و اجرای زنده ی موسیقی و .... و درست در ده متری آن، اجرای برنامه ی آبنما که عملاً هیچ یک از شهروندان حاضر، صدای موسیقی آبنما را که جزء لاینفک برنامه محسوب می شود را نمی شنوند.
انگار برنامه ریزان فراموش کرده اند، اگر موسیقی آبنما حذف شود، چیزی از برنامه باقی نمی ماند و عملاً آبنمای پارک ملت تفاوتی با آبنمای میادین شهر نخواهد داشت !!!!
تازه همه ی این چیزهایی که گفتم، منهای ساعتها تلاش برای پیدا کردن جای پارک و .... بود.

پی نوشت:
* توصیه می کنم آخر هفته برای دیدن آبنما به پارک ملت نروید، چون ساعتها دنبال جای پارک می گردید، کلی پیاده روی    می کنید تا به پارک و آبنما برسید، برای نیم سانتیمتر جا تلاش می کنید و عملاً چیزی از زیبایی و آرامش آبنما نصیبتان نمی شود.
شبهای وسط هفته، نه از مسابقه ی ماست خوری خبری هست و نه از شلوغی و ازدحام جمعیت، البته زمان اجرای برنامه تقریباً کمی کمتر می شود که خب کیفیت خوب، جبرانش می کند !!!

*** این مصاحبه  مهندس مختاری، رئیس سازمان پارکها و فضای سبز درباره تاثیر آبنمای موزیکال پارک ملت در برطرف کردن استرس هم جالب بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 1:15  توسط هاجر   | 


 گروهی از متخصصین در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچه‌ها دادند عميق‌تر و متفکرنه‌تر از تصورات بود.
 سوال این بود : معنی عشق چیست؟

مارک - 6 ساله: وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می‌گه. وقتی اون شما رو صدا می‌کنه احساس می‌کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
 بیلی - 4 ساله:مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی‌تونه خم بشه و ناخن‌هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می‌کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه.
زبکا - 8 ساله: عشق موقعی که دختره عطر می‌زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.
کارل -5 ساله:عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می‌رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می‌دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. 
 کریستی - 6 ساله: عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می‌کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می‌کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
دنی - 7 ساله: عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته‌ای به لبت میاره.
تری - 4 ساله: عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می‌بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می‌زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.
امیلی - 8 ساله: عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
بابی - 7 ساله:اگه می‌خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نیکا 7 - ساله: عشق اون موقعي که تو به پسره می‌گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می‌پوشتش.
نوئل - 7 ساله:عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می‌مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می‌شناسن.
تامی - 6 ساله: موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می‌کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می‌خوره و لبخند می‌زد اون تنها کسی بود که این کار رو می‌کرد. من دیگه نترسیدم. 
 کیندی 8 - ساله: مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه‌ای دوست داره چون هیچ‌کس دیگه‌ای شبها منو نمی‌بوسه تا خوابم ببره.
کلر - 6 ساله: عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
الین - 5 ساله: عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می‌بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
کریس - 7 ساله: عشق وقتیه که سگت می‌پره بغلت و صورتت رو لیس می‌زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.
 مری آن- 4 ساله: می‌دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباس‌های قدیمی خودشو می‌ده به من و خودش مجبور می‌شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.
لورن - 4 ساله: وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه‌هاتون ستاره‌های کوچولویی خارج می‌شن.
کارل - 7 ساله: دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو می‌شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.
و بالاخره آخریش : تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول‌ترین بچه بوده، پسر بچه 4 ساله‌ای برنده می‌شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن بود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می‌شه و می‌پره بغلش و همونجا می‌مونه، وقتی مادرش ازش می‌پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه. 
(روزگار ما)

پی نوشت:
۱. کارهام خیلی از خودم جلوترند و هر چی تلاش می کنم بهشون نمی رسم، شاید یکی از دلایل مهم به روز نکردن این وبلاگ، علیرغم حرفهای زیادی که دارم، همین شلوغیه .
۲. درگیر چند تا کار خوبم که یه کم از کسالت و روزمرگی نجاتم میده.
۳. توی این روزهای داغ، دوچرخه سواری اونم با لباس راحت و موهای باز خیلی می چسبه، بهشت بانوان بهترین توصیه برای تجربه ی آزادی و لذت بردن از وقتای بیکاریه، توصیه می کنم خانوما حتماً تجربه اش کنن.
۴. اینکه همیشه به یاد کسی باشی که دوستش داری، خیلی شیرین و لذتبخشه.....، حتی اگه اون به یاد تو نباشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط هاجر   |