چه حس خوبی است وقتی یک هفته دور باشی از عزیزت و او درست روز تولدت با یک دنیا آرامش و مهربانی از سفر برگردد تا یادت نرود خیلی وقتها، غافل میشدی و یادت میرفت که او هست. چه حس خوبی است وقتی روز تولدت، آنهایی که حتی فکر نمی کنی برایت هدیه می آورند و تو می مانی با یک دنیا شرمندگی از مهربانی شان، چه حس خوبی است وقتی تو درگیر کار میشوی کسی یادش مانده امروز را، چه حس خوبی است وقتی روز تولدت مهربان ترین روز دنیا باشد .....


مه در لندن بومی است
غربت در من !
چقدر این روزها خیابانها و آدمها و حتی پرنده های اینجا دهن کجی می کنند به من
خدا را شکر که تو هستی که اگر نبودی من حتی تحمل یک لحظه ی این جا را هم نداشتم.
دلم هوای شهر خودمان را کرده با آدمهای بی شیله پیله و دوست داشتنی اش گرچه حالا هر جای دنیا که بروی آدمها نقاب های قشنگی به صورت دارند که ذاتشان را قایم کرده دوستی می گفت اگر دعای سهراب مستجاب میشد و دانه های دل مردم پیدا میشد برای هیچ کداممان آبرویی نمی ماند !!!
شیرینی نفس کشیدن در حال و هوایی که همه چیزش تو را یاد زندگی می اندازد، لذت بردن از دیدن آدمهایی که چه بخواهی و چه نخواهی جزیی از هویت و وجود توأند، هیجان رفتن به جاهای ناشناخته، سبکی از انجام کارهایی که به هر دلیل به بعد موکول شده اند و آرامشی که بعد از چند روز مسافرت - حتی به بهترین جاهای دنیا - از در و دیوارهای خانه ی نقلی و ساده ات میگیری دلایل کمی نیست برای ابنکه مطمئن شوی دنیایت روی مدار خوشبختی می چرخد و میتوان برای درک این حس پیچیده منتظر چیزهای خیلی بزرگ نبود و به همین دلخوشی های کوچک قناعت کرد......
مرا
با تور سفید عروسی
صید کردند
هی ماهی!
تو را چه ؟؟!
(میم. نون)
پی نوشت:
۱. امروز زندگی مشترک ما وارد پنج سالگی شد.
۲. تصورات من قبل از ازدواج در مقایسه با بعد از آن من به سرنوشتی شبیه ۹۹ درصد از آدمها شباهت داشت.
۳. خیلی تلاش میکنم زندگی مشترک برایم نه فقط مقطعی از زندگی که فرصتی برای بهتر شدن باشد .
خسته ام از اینکه خودم نیستم .
خسته ام از این که درگیر آدمهای کوچک و دنیای کوچکشان میشوم.
دلم میخواد خودم باشم: سخت گیر، مغرور، شاعر، عاشق، بی خیال، مهربون، دیوونه، دیوونه، دیوونه !
**********
یه چیزی تو دلم هست یه حرفایی دارم که هیچ گوشی برای شنیدنش نیست. هیچ دستی برای برداشتن بار سنگینی که روی شونه هام جا خوش کرده پیدا نمی کنم!
*****
بی تو
دلم
برای خودم تنگ میشود ....
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......
**********
گرچه حرف من فقط همین یک بیت بود اما به لطف خانم منصوری عزیز ادامه ی شعر رو هم توی پست میذارم تا حق مطلب کامل ادا بشه:
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
...و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود
پلنگ من _دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق _ماه بلند من_ وراي دست رسيدن بود
گل شكفته خداحافظ، اگرچه لحظهي ديدارت
شروع وسوسهاي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم آري موازيانِ به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود
اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانهاش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......
(حسین منزوی)
این همه چتر
در یک باران
این همه تنهایی
در یک شهر !
من دچار شده بودم به چیزی که هم می دونستم چیه و هم نمی دونستم هم می شناختمش و هم باهاش غریبه بودم من دچار شده بودم درست مثل یه پرنده ی کوچولو که زیر بارون می مونه. من دچار شده بودم و هیج جایی رهام نمی کردم نه وقتی داشتم حرف می زدم نه وقتی داشتم راه می رفتم نه وقتی داشتم فکر می کردم. اون تو وجود من بود گاهی دلم می خواست ببینمش ولی هنوز اونقدر زلال نبودم که بتونم خودمو بی پرده ببینم. شاید یه جورایی با خودمم رودروایسی داشتم. گاهی حس میکردم خیلی از ظرف وجود من بیشتره و اونوقف بود که خودم تو خودم جا نمی شدم.
و من حالا تنهام و اونی که من دچارش بودم کجاست ؟ چی کار میکنه ؟ ....
- دچار یعنی ؟
- عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد...
روزهای سختی رو می گذرونم با این حال، حس خوبی دارم و از همه چی راضی ام. یه جورایی ته دلم از همه چی مطمئنم، و این حالمو خوب می کنه. تا جایی که یادم می یاد از سختی استقبال می کردم و هیچ وقت آدم راحت طلبی نبودم، انگار سختی ها روحمو صیقل میده و برای همینه که شیرینی رنج های زندگیمو با هیچ چیزی عوض نمی کنم.
*****
این روزا تمرین می کنم تا یاد بگیرم قیمت خواسته هامو با دارایی هام محک بزنم و بعد به حرف دلم گوش بدم، شاید عجیب باشه ولی گاهی دلت می خواد چیزایی داشته باشی که خیلی خیلی گرونتر از وسع و داشته هاتند. چشم پوشی از بعضی چیزا خیلی سخته و البته داشتن بعضی چیزا که شاید خیلی هم متعارف و معقول نیست اونقدر جذابه که بی اختیار وسوسه می شی تجربه شون کنی. فقط کاش یادمون نره داشتن خیلی چیزا هر چند جذاب و دوست داشتنی، به قیمت گرونشون نمی ارزه!
*****
این هم یه شعر قدیمی برای دوستانی که به نوشتن شعرای خودم تشویقم می کنند.
در تردید نگاهت، آویزان بودم
پلک زدی
از چشمت
افتادم....
ناگهان
شيشه های خانه بی غبار شد
آسمان نفس کشيد
دشت بی قرار شد
بهار شد..
(سعید بیابانکی)
**
سلام، سال نو مبارک. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و حساب کتاب کردن، تصمیم به تغییر مکان گرفتم. بعد از شش سال نوشتن حرفهام توی دفترهای صدبرگ، از امروز توی فضای مجازی می نویسم تا از نظرات دیگران هم بهره مند بشم.