تبليغاتX
بهانه ها

وقتی به من فکر می کنی
حس می کنم از راه دور.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 5:33  توسط هاجر   | 


چه حس خوبی است وقتی یک هفته دور باشی از عزیزت و او درست روز تولدت با یک دنیا آرامش و مهربانی از سفر برگردد تا یادت نرود خیلی وقتها، غافل میشدی و یادت میرفت که او هست. چه حس خوبی است وقتی روز تولدت، آنهایی که حتی فکر نمی کنی برایت هدیه می آورند و تو می مانی با یک دنیا شرمندگی از مهربانی شان، چه حس خوبی است وقتی تو درگیر کار میشوی کسی یادش مانده امروز را، چه حس خوبی است وقتی روز تولدت مهربان ترین روز دنیا باشد .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 6:21  توسط هاجر   | 


- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی .
- چقدر هم تنها !
- خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.
- دچار یعنی ؟
- عاشق.
- وفکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله ای هست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.

                                                                                  (سهراب سپهری)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:44  توسط هاجر  


غروب دوم خرداد ماه، ساحل زیبای متل قو.


* این روزا، نه شادم، نه غمگین، نه بی حوصله، نه با تو، نه با خودم، اصلاً مدتیه من دچار یه رخوت مسخره شدم، از اون حال و هواهایی که نه چیزی برات مهمه، نه از چیزی لذت می بری، نه دلت چیزی میخواد، یه کلام خر شدی رفته پی کارش ...!!!!
* از هیچ چیز به اندازه ی این بدم نمیاد که حس و حالم - که شاید خیلی از اطرافیان نه درکش کنن و نه براشون قابل هضم باشه- روی کارم تاثیر بذاره، برای همین امروز تصمیم گرفتم حسابی کار کنم.
* خودم هنوز نمی دونم چی میتونه منو از این حالت دربیاره، پیشنهاد خوب دارید کمک کنید لطفاً !!!!

پی نوشت:
* در جواب دوستی که گفته بود سواحل شمال فقط طلوع دارند باید بگم اتفاقاْ به نظر من سواحل شمال - حالا فرقی نمی کند کدام شهر - خیلی دلگیرند و تم غروبی که اکثر ما در ذهنمان داریم در شمال خیلی پررنگ است برعکس سواحل جنوبی که مثلاْ در ساحل مرجان جزیره ی کیش یا سواحل قشم یا شهرهای دیگرش ناخودآگاه دم غروب یک جور شادی دوست داشتنی بهت تحمیل می شود. آنهایی که رفته اند و دیده اند احتمالاْ تایید می کنند.
* در مورد این عکس  که خیلی ها کامنت خصوصی گذاشته اند که تزیینی است یا خیر هم باید بگویم این عکس با هر عیب و نقصی که دارد کار خودم است هم شاهد دارم و هم سند !!!!!! بعد از این همه فعالیت خبری خیلی زشت میدانم که کار یک نفر دیگر را به اسم خودم بگذارم توی وبلاگ !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 4:11  توسط هاجر   | 

 

مه در لندن بومی است
غربت در من !

چقدر این روزها خیابانها و آدمها و حتی پرنده های اینجا دهن کجی می کنند به من
خدا را شکر که تو هستی که اگر نبودی من حتی تحمل یک لحظه ی این جا را هم نداشتم.
دلم هوای شهر خودمان را کرده با آدمهای بی شیله پیله و دوست داشتنی اش گرچه حالا هر جای دنیا که بروی آدمها نقاب های قشنگی به صورت دارند که ذاتشان را قایم کرده دوستی می گفت اگر دعای سهراب مستجاب میشد و دانه های دل مردم پیدا میشد برای هیچ کداممان آبرویی نمی ماند !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:38  توسط هاجر   | 


شیرینی نفس کشیدن در حال و هوایی که همه چیزش تو را یاد زندگی می اندازد، لذت بردن از دیدن آدمهایی که چه بخواهی و چه نخواهی جزیی از هویت و وجود توأند، هیجان رفتن به جاهای ناشناخته، سبکی از انجام کارهایی که به هر دلیل به بعد موکول شده اند و آرامشی که بعد از چند روز مسافرت - حتی به بهترین جاهای دنیا - از در و دیوارهای خانه ی نقلی و ساده ات میگیری دلایل کمی نیست برای ابنکه مطمئن شوی دنیایت روی مدار خوشبختی می چرخد و میتوان برای درک این حس پیچیده منتظر چیزهای خیلی بزرگ نبود و به همین دلخوشی های کوچک قناعت کرد......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 12:18  توسط هاجر   | 

 
مرا
با تور سفید عروسی
صید کردند
هی ماهی!
تو را چه ؟؟!
                                                                                               (میم. نون)

 پی نوشت:
۱. امروز زندگی مشترک ما وارد پنج سالگی شد.
۲. تصورات من قبل از ازدواج در مقایسه با بعد از آن من به سرنوشتی شبیه ۹۹ درصد از آدمها شباهت داشت.
۳. خیلی تلاش میکنم زندگی مشترک برایم نه فقط مقطعی از زندگی که فرصتی برای بهتر شدن باشد .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 23:54  توسط هاجر   | 


بچه که بودم روز تولدم بهترین روز سال بود...... با اینکه نه از جشن تولدای آنچنانی خبری بود و نه از کادوهای رنگارنگ... اما اونقدر حس خوب و قشنگی داشتم که از یه هفته مونده به آخر آبان انرژی وصف ناپذیرم !! چند برابر میشد...اما از دیشب هر چی فکر می کنم می بینم هیچ دلیلی برای متمایز بودن امروز از روزای دیگه وجود نداره... به قول یه دوست روز تولد هر آدمی یه روزیه مثل همه ی روزای عادی دیگه ..... با این تفاوت که برگای شناسنامه ات میگن بزرگتر شدی و اگه توی این یه سال برای بهتر شدن تلاش نکرده باشی اونوقته که هم شرمنده ی خودت میشی و هم حس میکنی که همه چی بهت دهن کجی می کنه.....
راستش امسال روز تولدم یه تفاوت خیلی بزرگ با همه ی سالهای قبل داشت... اونم اینکه از چند روز مونده به آخر آبان توی تنهاییم حساب کردم ببینم با این فرصتی که داشتم چیکار کردم..... نتیجه اش خیلی تلخ بود.... یکی دو روز حسابی بهم ریختم.... فکر می کنم خیلی کارا بوده که می تونستم انجام بدم و یا کوتاهی کردم یا بی تفاوت از کنارشون رد شدم و خیلی کارا رو بهتر بود انجام نمیدادم .... اما بلاخره تصمیم گرفتم توی همین فرصت دوباره برای خودم برنامه های جدید تعریف کنم و اجازه ندم شرایط اطراف ناامیدم کنه......شاید آخر آبان سال دیگه روز تولدم متفاوت ترین روز سال باشه .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 4:0  توسط هاجر   | 


از مصلحت اندیشی، از محافظه کاری، از رفتار برای جلب رضایت خلق خدا به جای خودش، از اینکه لبخند هایم را حتی از خودم  بدزدم، از اینکه مهربانی هایم را از همه دریغ کنم، از اینکه حواسم نیست، از اینکه باید از همه فرار کنم، از این همه نقاب و دورویی، از این همه آدم کوچولو ی مسخره، از این شهر غریبه ی لعنتی ، از این مترسک توی آینه که هر چه نگاهش می کنم هیچ شباهتی بین خودم و او نمی بینم.......بیزارم.
از این همه دروغ و تظاهر و نامهربانی بیزارم.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 6:38  توسط هاجر   | 

 

خسته ام از این‌که خودم نیستم .
خسته ام از این که درگیر آدمهای کوچک و دنیای کوچکشان میشوم. 
دلم میخواد خودم باشم: سخت گیر، مغرور، شاعر، عاشق، بی خیال، مهربون، دیوونه، دیوونه، دیوونه !
                                                   

                                                        **********

یه چیزی تو دلم هست یه حرفایی دارم که هیچ گوشی برای شنیدنش نیست. هیچ دستی برای برداشتن بار سنگینی که روی شونه هام جا خوش کرده پیدا نمی کنم!
 

*****

بی تو
      دلم
         برای خودم تنگ میشود ....


 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 3:40  توسط هاجر   | 

 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......

**********

گرچه حرف من فقط همین یک بیت بود اما به لطف خانم منصوری عزیز ادامه ی شعر رو هم توی پست میذارم تا حق مطلب کامل ادا بشه:

خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
...و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من _دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق _ماه بلند من_ وراي دست رسيدن بود

گل شكفته خداحافظ، اگرچه لحظه‌ي ديدارت
شروع وسوسه‌اي در من به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم آري موازيانِ به ناچاري
كه هر دو باورمان زآغاز به يكدگر نرسيدن بود

اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه بهانه‌اش نشنيدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود......

(حسین منزوی)


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 1:8  توسط هاجر   | 

روزای پر مشغله ای رو می گذرونم و حسابی درگیرم اما مهربونی و لطف آقای همسر عزیز باعث میشه با روحیه بهتری ادامه بدم. هنوز فکرم درگیره و این درگیری دست از سرم برنمیداره شایدم من دست از سر اون برنمیدارم.
تهران از دیشب بارونیه و من از صبح که اومدم بیرون دارم این شعر محمد علی بهمنی رو زمزمه میکنم:

این همه چتر
در یک باران
این همه تنهایی
در یک شهر !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 10:12  توسط هاجر   | 

 

من دچار شده بودم به چیزی که هم می دونستم چیه و هم نمی دونستم هم می شناختمش و هم باهاش غریبه بودم من دچار شده بودم درست مثل یه پرنده ی کوچولو که زیر بارون می مونه. من دچار شده بودم و هیج جایی رهام نمی کردم نه وقتی داشتم حرف می زدم نه وقتی داشتم راه می رفتم نه وقتی داشتم فکر می کردم. اون تو وجود من بود گاهی دلم می خواست ببینمش ولی هنوز اونقدر زلال نبودم که بتونم خودمو بی پرده ببینم. شاید یه جورایی با خودمم رودروایسی داشتم. گاهی حس میکردم خیلی از ظرف وجود من بیشتره و اونوقف بود که خودم تو خودم جا نمی شدم.
و من حالا تنهام و اونی که من دچارش بودم کجاست ؟ چی کار میکنه ؟ ....

- دچار یعنی ؟
- عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک
دچار آبی دریای بیکران باشد... 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:6  توسط هاجر   | 

روزهای سختی رو می گذرونم با این حال، حس خوبی دارم و از همه چی راضی ام. یه جورایی ته دلم از همه چی مطمئنم، و این حالمو خوب می کنه. تا جایی که یادم می یاد از سختی استقبال می کردم و هیچ وقت آدم راحت طلبی نبودم، انگار سختی ها روحمو صیقل میده و برای همینه که شیرینی رنج های زندگیمو با هیچ چیزی عوض نمی کنم.

*****

این روزا تمرین می کنم تا یاد بگیرم قیمت خواسته هامو با دارایی هام محک بزنم و بعد به حرف دلم گوش بدم، شاید عجیب باشه ولی گاهی دلت می خواد چیزایی داشته باشی که خیلی خیلی گرونتر از وسع و داشته هاتند. چشم پوشی از بعضی چیزا خیلی سخته و البته داشتن بعضی چیزا که شاید خیلی هم متعارف و معقول نیست اونقدر جذابه که بی اختیار وسوسه می شی تجربه شون کنی. فقط کاش یادمون نره داشتن خیلی چیزا هر چند جذاب و دوست داشتنی، به قیمت گرونشون نمی ارزه!

*****

این  هم یه شعر قدیمی برای دوستانی که به نوشتن شعرای خودم تشویقم می کنند. 

در تردید نگاهت، آویزان بودم

پلک زدی

از چشمت

افتادم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 10:40  توسط هاجر   | 

ناگهان

شيشه های خانه بی غبار شد

آسمان نفس کشيد

دشت بی قرار شد

بهار شد..

(سعید بیابانکی)

**

سلام، سال نو مبارک. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن و حساب کتاب کردن، تصمیم به تغییر مکان گرفتم. بعد از شش سال نوشتن حرفهام توی دفترهای صدبرگ، از امروز توی فضای مجازی می نویسم تا از نظرات دیگران هم بهره مند بشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:46  توسط هاجر   |