خب دیگر بازی تمام شد، حالا من و تو بهت زده ایم، از همه ی چیزهایی که می بینیم و می شنویم، از این همه اتفاقی که هجوم آورده و کابوس شده برای رویای سبزمان.... حالا من و تو باخته ایم... ما که ایستادیم دور میدان ولیعصر و تلاش کردیم عابران را متقاعد کنیم، ما که زیر آفتاب دستهامان را به هم گره زدیم و زنجیر شدیم، ما که شبها بیخوابی کشیدیم و رفتیم فریاد زدیم، من و تویی که فردا را آزاد و سبز میخواستیم.. حالا باخته ایم و داریم دوستانمان را میبینیم که معترضند و صدایشان به هیچ کجا غیر از سپر نیروهای ضد شورش خیابانها نمی رسد....
کاش میشد برای این همه بیهودگی کاری کرد....

دیروز عصر بلاخره مراسم اختتامیه وبلاگ نویسان برتر شهرداری تهران برگزار شد و "بهانه ها" در گروه فرهنگی - ادبی سوم شد.
محمد هادی ایازی، مشاور عالی شهردار تهران که از بدو ورودش به شهرداری، همپای دکتر قالیباف برای تغییر رویکردها در بخش فرهنگ کمر همت بسته، دیروز با حضور در جمع کارمندان وبلاگ نویس شهرداری نشان داد، حرکتهای فرهنگی تا چه اندازه برای مجموعه مدیریت شهری با اهمیت است.
انتخاب "بهانه ها" توسط اساتید صاحب نامی چون دکتر شکرخواه، برای من مایه دلگرمی و مسرت است، همانطور که از ابتدای مسیر تک تک کامنتها و نوشته های دوستانم به این وبلاگ ارزش و اعتبار بخشیده و اطمینان مرا بیشتر کرده است.
امیدوارم نه فقط در شهرداری تهران و در زمان مدیریت دکتر قالیباف که در همه سازمانهای تحت مدیریت دیگر مدیران، با ارزش نهادن به فعالیتهای اینچنینی، زمینه بروز خلاقیت و ایجاد انگیزه برای کارکنان فراهم شود.
"درباره الی" داستان غم انگیز آدمهاییه که خودشون رو برای قضاوت صاحب حق میدونن و عادلانه و منصفانه نگاه کردن به اطرافیان و اتفاقات رو فراموش میکنن.
"فرهادی" به تلخ ترین شیوه ی ممکن، تصمیم گرفتن و قضاوت به جای دیگری رو که از قضا خیلی هم معمول و رایجه، تقبیح میکنه.... چیزی که همه ی ما با اون درگیریم. همین!
* از نه سال پیش که یک روز سرد پاییزی راهی خیابان بزرگمهر اصفهان شدم و با محبت بی دریغ مرحوم نصری، مدیر عامل وقت ایرنای اصفهان، وارد دنیای جذاب خبر شدم، تا الان که پشت این میز تکراری خسته کننده نشسته ام هیچ وقت تا این حد از کارم بیزار نبوده ام. البته الان هم بیشتر از اینکه کار دلزده ام کند، از این چارچوب های خسته کننده و روزمره و دیوانه کننده کلافه شده ام. روزهایی هست که ساعتها و ساعتها به بهتر شدن کار فکر میکنم و بی هیچ نتیجه ای مایوس می شوم. روزهایی هست که نتیجه ی فکر و مطالعه و بررسی هایم را می نویسم شاید بشود بهتر از قبل ادامه داد و چیزهایی را عوض کرد اما دریغ که هنوز خیلی جاها حوصله و انگیزه ی اندکی تغییر و تحرک نیست.
بی اغراق می شود گفت از همه ی آن چیزهایی که امیدوار بودم روزی نتیجه دهد ناامید شده ام و هم چنان در کمال پررویی به کارم ادامه میدهم در انتظار روزی بهتر.
* چند روز پیش با آقای همسر رفته بودیم روستایی در حوالی لنگرود، موقع برگشت، چند نفر از ماموران نیروی محترم انتظامی، به روال ده سال پیش شروع کردند به گشتن ماشین، جالب بود که من سر ذوق بودم و بعد از عمری برای ترشی انداختن، از بازار محلی خرید کرده بودم..... خب آقایون محترم به جای چیزهایی که دنبالش بودند گل کلم و ... پیدا کردند و جالبتر آنکه باز هم قانع نشدند و مدارک و شناسنامه خواستند .... نزدیک بود بعد از شش سال زندگی مشترک، برای اثبات زن و شوهر بودنمان، خانواده هایمان را بخواهند !!!!
* یک وقتهایی آنقدر همه چیز به بن بست می رسد که پیدا کردن راه تقریباً محال به نظر میرسد و چقدر خوب است وقتی میبینی هنوز راهی وجود دارد.
این روزها هر جا میروی و هر که را میبینی حرفی از اوباما هست.... بگذریم از اینکه خیلی از ما نه او را خوب می شناسیم و نه در مورد سیاستهایش اطلاع چندانی داریم.
شاید بشود تاثیرگذاری سیاستهای امریکا بر دنیا و پروسه ی طولانی انتخاب رئیس جمهورش را دلیل وجود حساسیت افکار عمومی در این مورد دانست، اما جای تعجب و شگفتی است، مردم کشوری که به مناسبتهای مختلف در راهپیمایی ها و بزرگداشت هایش شعار مرگ بر آمریکا سر میدهند، چطور تا این اندازه از انتخاب یکی از نامزدهای ریاست جمهوری استکبار جهانی که قرار نیست گلی به سرشان بزند ذوق زده میشوند ؟؟!! به راستی ما در مورد سیاستهای اوباما چه چیزی میدانیم که انتخاب او تا این حد باعث هیجانمان میشود ؟!
حقا که مدیران رسانه های امریکایی بهترین شیوه ثاتیرگذاری بر افکار عمومی را بکار گرفته اند، در اینسوی دنیا، مردمی که ۳۰ سال تمام نفرت و انزجار خود را از سیاستهای امریکا فریاد کرده اند، در دور افتاده ترین نقاط هم حرف اوباما و پیروزی او نقل مجلسشان است.... دست مریزاد به رسانه های خودمان، دست مریزاد به ما که به این تاثیرگذاری دامن میزنیم.
فکر میکنم نتیجه ی یک مطالعه در این مورد، بسیار خواندنی و جالب باشد.
گذشت زمان حال و هوای آدمها را بد جوری دستخوش تغییر می کند و تو بدون آنکه خودت خواسته باشی در جریان این تغییرات خیلی چیزها را از دست میدهی. این روزها وقتی توی شهر راه میروم چیزهای عجیب و غریبی می بینم.... صبح زود که از شیب تند کوچه عبور می کنم، آقای همسایه طبق عادت هر روزه اش دارد چای می خورد و تند تند روزنامه اش را ورق میزند.... توی اداره، همکارهایی هستند که به لطف این ماه، از سر و ته کارشان زده شده و خیلی معمولی وسط سالن می ایستند و لیوانشان را از آب سرد کن شیک پر می کنند؛ بی خیال روزه داری ... موقع برگشت هم تا دلت بخواهد آدم روی چمن های پارک شهر ولو شده اند و دارند ساندویچ خانگی شان را گاز میزنند یا قابلمه ی کوچک غذایشان را گذاشته اند روی چمن ها و با اشتهای تمام مشغول خوردن هستند و به روی مبارکشان هم نمی آورند که الان غالب عابرانی که از آنجا عبور می کنند روزه اند، تازه همه ی اینها به کنار، ساعت دو و نیم ظهر که سربالایی خیابان شیخ بهایی را بالا میروم خانم همسایه مثل همیشه کیسه ی خرید ژامبون و نوشابه اش را از ماشین بر داشته و با اوقات تلخی زنگ خانه را فشار میدهد، توی راه پله های خانه هم که بوی ناهار همسایه ها بی هیچ ابایی به همدیگر دهن کجی می کنند.
حالا وقتی این همه حس و حال و اشتیاق مردم برای روزه گرفتن !!! رو مقایسه می کنم با چند سال پیش، با روزهایی که خیلی هم دور نیست، حس میکنم خودم هم خواسته یا ناخواسته با همین موج همراه شده ام، حالا دیگر مثل روزهای خوش بچگی نیست، روزهایی که پدرم یکی دو ساعتی زودتر از اذان صبح بیدار میشد، رادیوی کوچکش را روشن میکرد، و با همان حال خوشش، درخت های باغچه را آب میداد و ما همیشه با صدای مناجات رادیو بیدار میشدیم.... مثل روزهای نه چندان دوریکه برای افطاری های ساده کلی مهمان داشتیم و بعد از افطار هم با همان سن کم تفسیر المیزان می خواندیم ... حالا به خاطر تنبلی و ترس از کسالت و چرت زدن توی اداره، روزه های من بی سحری شده و بعد از افطارها، تا نیمه های شب تماشای سریال های آبکی تلویزیون -حتی برای منی که غیر از ایام ماه رمضان به ندرت بیننده سریال و برنامه های تلویزیون هستم- حالا قضاوت اینکه مقصر از دست رفتن حال و هواهای خوش و تطهیر کننده ماه رمضان های یک دهه گذشته کیست، خیلی سخت شده، گرچه اتفاقات خوب و دوست داشتنی مختص این ماه هنوز هم خیلی جاها نمود دارد و قابل انکار نیست اما فکر میکنم ما میراث داران خوبی برای حفظ و انتقال معنویات نبوده ایم، فقط کاش چیزی که از ماه رمضان برای نسل بعد از ما به یادگار می ماند تصویر خوشایند و شیرینی باشد .
گروهی از متخصصین در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچهها دادند عميقتر و متفکرنهتر از تصورات بود.
سوال این بود : معنی عشق چیست؟
مارک - 6 ساله: وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه میگه. وقتی اون شما رو صدا میکنه احساس میکنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.
بیلی - 4 ساله:مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمیتونه خم بشه و ناخنهاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش میکنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه.
زبکا - 8 ساله: عشق موقعی که دختره عطر میزنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن.
کارل -5 ساله:عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن میرین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.
کریستی - 6 ساله: عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست میکنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
دنی - 7 ساله: عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خستهای به لبت میاره.
تری - 4 ساله: عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو میبوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف میزنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.
امیلی - 8 ساله: عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.
بابی - 7 ساله:اگه میخواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
نیکا 7 - ساله: عشق اون موقعي که تو به پسره میگی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز میپوشتش.
نوئل - 7 ساله:عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو میمونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب میشناسن.
تامی - 6 ساله: موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه میکردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول میخوره و لبخند میزد اون تنها کسی بود که این کار رو میکرد. من دیگه نترسیدم.
کیندی 8 - ساله: مامانم منو بیشتر از هر کس دیگهای دوست داره چون هیچکس دیگهای شبها منو نمیبوسه تا خوابم ببره.
کلر - 6 ساله: عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
الین - 5 ساله: عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان میبینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.
کریس - 7 ساله: عشق وقتیه که سگت میپره بغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.
مری آن- 4 ساله: میدونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.
لورن - 4 ساله: وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژههاتون ستارههای کوچولویی خارج میشن.
کارل - 7 ساله: دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو میشنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.
و بالاخره آخریش : تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئولترین بچه بوده، پسر بچه 4 سالهای برنده میشه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن بود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد میشه و میپره بغلش و همونجا میمونه، وقتی مادرش ازش میپرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.
(روزگار ما)
پی نوشت:
۱. کارهام خیلی از خودم جلوترند و هر چی تلاش می کنم بهشون نمی رسم، شاید یکی از دلایل مهم به روز نکردن این وبلاگ، علیرغم حرفهای زیادی که دارم، همین شلوغیه .
۲. درگیر چند تا کار خوبم که یه کم از کسالت و روزمرگی نجاتم میده.
۳. توی این روزهای داغ، دوچرخه سواری اونم با لباس راحت و موهای باز خیلی می چسبه، بهشت بانوان بهترین توصیه برای تجربه ی آزادی و لذت بردن از وقتای بیکاریه، توصیه می کنم خانوما حتماً تجربه اش کنن.
۴. اینکه همیشه به یاد کسی باشی که دوستش داری، خیلی شیرین و لذتبخشه.....، حتی اگه اون به یاد تو نباشه.
بعد از هفت هشت سال کار خبری، حالا نوشتن یکی از کارهای سخت و غیر ممکن دنیاست، مخصوصاً اگر بخواهی از ناملایمات و نابسامانی هایی بنویسی که هم آزارت می دهد و هم آنقدر عجیب و باور نکردنی است که هر چقدر تلاش میکنی دلیل منطقی و واضحی برایش پیدا کنی باز هم موفق نمی شوی.
نمی دانم این آفت مدیریت غیر علمی و سلیقه ای کی می خواهد بی خیال گریبان ادارات و سازمانهای ما بشود، گویا خیلی از آقایان نمی خواهند بپذیرند دوره ی مدیریت دلبخواهی و لجوجانه گذشته و نسل پر انرژی و با انگیزه به هدایتگران متفکر، خلاق، با حوصله و باسواد نیاز دارد. حیف و صد حیف که خیل عظیم مدیران جوان و فهیم به هزار و یک دلیل آزار دهنده از فعالیت در سازمانهای بی در و پیکر این ممکلت خسته میشوند و راهی جز اشتغال در بخش خصوصی نمی یابند، مدیرانی که اگر ساختار پوسیده و نخ نمای سازمانها و آقایانی که مدیریت و ریاست را با ارث پدری اشتباه گرفته اند، اجازه بدهند، هر کدامشان برای زیر و رو کردن یک سازمان کافی هستند، مدیران جوان و خلاقی که محیط کار برایشان نه عرصه ی آزمون و خطاهای مکرر است و نه فرصتی برای رام کردن اندیشه های نو و ذهن های پرسشگر !!!!
آیا زمان آن نرسیده تا آقایان حق به جانبی که سالهاست گریبان مدیریت را گرفته اند و بی خیال ماجرا هم نیستند !!! جای خود را به نیروهای تازه نفس بدهند و این چرخه ی تکراری بیهوده، مسیر خود را تغییر دهد؟!
دیدنش خالی از لطف نیست. فارغ از هیاهوی تبلیغاتی و هر چیز دیگر !
تصاویری تکان دهنده از شاید یک عشق واقعی !
(پناه فرهاد بهمن)
اسم عشق که میآید، همه مشرق زمین را نشانت میدهند و قصه عشقهای افسانهای...
اما دیدن این تصاویر از دختری که در ینگه دنیا و در چنین شرایطی نیز رابطه نامزدیاش را به رابطه زناشویی تبدیل میکند، جالب و باور نکردنی است...
این زوج را «اپرا» در شوی تلویزیونی معروف و جنجالیاش معرفی کرد.
این دختر که پیش از اعزام همسر فعلیاش که نیروی ارتش آمریکاست به عراق با او نامزد بوده است، پس از بازگشت او و با وجود اینکه او صورت خود را در اثر انفجار یک بمب در عراق کاملا از دست داده است، پیمان ازدواج میبندد.
این تصاویر به هیچ عنوان نادیده گرفتن جایگاه و فداکاریهای همسران جانبازان جنگ خودمان نیست و صرفا به خاطر این جالب است که بدانیم این تصاویر در بلاد دیگر نیز دیدنی است...







فهیمه خضر حیدری دوست و همکار خوبم در وبلاگش به مطلبی اشاره کرده که مدتهاست با آن کلنجار میروم،"خیانت" اینکه چرا خیانت می کنیم ؟ آيا اصلا خيانت وجود خارجي دارد يا قالبهاي اجتماعي و فرهنگي و اخلاقي از پيش تعريف شده آن را به ذهن انسان تحميل ميكند ؟
در فرهنگ لغت "خیانت" را انجام دادن عملی بر خلاف قول و قرار، تعهد، دوستی یا عشق و به زیان یا علیه طرف مقابل، با سؤ استفاده از اعتماد موجود و به سود خود تعریف کرده اند.
در اینکه خیانت وجود خارجی دارد شکی نیست اما تعریف این خیانت از دیدگاه افراد متفاوت است.
گرچه برخی از مصداقهای خیانت مثل عدم پایبندی به مسائل اخلاقی و روابط جنسی، جای هیچ شکی در مفهوم آن باقی نمی گذارد اما در برخی موراد به دلیل اختلاف سلیقه و دیدگاههای مختلف نمی توان به مرز بندی دقیقی در مورد خیانت رسید.
اگر بهره بردن از اشتراک ذهنی با کسی غیر از شریک زندگی یا احساس تکامل از این رابطه را خیانت بدانیم پس تکلیف عدم پایبندی اخلاقی(جنسی) به شریک زندگی چیست؟
دوستی می گفت ارضای فکری هم در رابطه دو هم جنس مصداق پیدا می کند هم در رابطه دو غیر همجنس، پس اگر از اشتراک ذهنی با یک هم جنس لذت ببری خائنی؟
آیا نگاه جنسیتی به روابطمان با دیگران تنها عامل این اتهام نیست؟
چرا شیوه های رایج خیانت مردانه که اتفاقاً لباس قانونی به تن کرده را پذیرفته ایم اما در مورد ارتباطات زنان تا این حد حساسیت به خرج می دهیم؟
بسیاری از مردان متاهلی که داشتن روابط صمیمانه با دیگران را حق طبیعی خود می دانند معتقدند در صورتیکه همسرشان درگیر چنین روابطی شود در انتخاب خود تجدید نظر می کنند. آیا میتوان به صرف قبول یک تعهد، نقش دیگران در تکامل فکری و روحی یک فرد را نادیده گرفت؟
تعیین چارچوب و مرز برای روابط فکری آدم ها کار دشواری است و همین مساله تعیین مرز برای خیانت را دشوارتر میکند. من فکر می کنم حتی نقش انکار نشدنی همسر در پیشرفت و تعالی یک فرد، نمی تواند منکر تاثیر دیگران در این تعالی باشد.
زنی که با وجود پایبندی اخلاقی و عاطفی به همسرش، از اشتراک ذهنی با دیگران بهره می برد را نمی توان خائن دانست اما اگر این اشتراک ذهنی به ارتباطی عاطفی یا وابستگی تبدیل شود چه؟
آیا قاعده ای برای تعیین مرز بین خیانت از نوع مرسوم و آنچه که خیانت مدرن می خوانیم وجود دارد؟؟!!
شاید چارچوب های ذهنی ما قادر به پذیرش برخی واقعیت های موجود نیست و لازم است ظرفیت خود را بالاتر ببریم؟!