چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند
پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند
هم تو گل های این باغ را می شناسی
هم تمام شهیدان تو را می شناسند
از نشابور بر موجی از "لا" گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را می شناسند
گرچه روی از همه خلق پوشیده داری
آی پیدای پنهان، تو را می شناسند
اینک ای خوب فصل غریبی سرآمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند
(قیصر امین پور)
غم نان و غم انسان دروغ است
شروع قصه و پایان دروغ است
نه قیصر جان ، نمی میری تو هرگز
سه شنبه، هشتم آبان دروغ است
(مرتضی حنیفی)
طبق معمول هر روز نشسته بودم پشت میزم و داشتم تند تند به سایت ها و خبرگزاریها سر میزدم که صفحه اول فارس میخکوبم کرد: قیصر امین پور درگذشت..... تکرار تصویر آخرین باری که دیده بودمش، با قطره های اشک و کلمه های سخت و ناباورانه ای که برای دوستانم فرستادم همراه شده بود، قیصر دریای مهربانی و بزرگواری بود..... و چه لطفی داشت به هر کس و هر چیز که می دید. روح آسمانی و بلندش شاد.
تپه های شنی با وزش باد جابجا می شوند
اما
صحرا همیشه صحرا باقی می ماند....
این است: افسانه ی عشق !
(پائولوکوئیلو)
شانه ات کجاست ؟
بغض هایم
گره خورده اند...
زهرا، همان غمی است که در سینه ی علی ست
پهلو شکسته ایست که آیینه ی علی ست
زهرا که دستهای به دستاس رفته اش
از جنس دستهای پر از پینه ی علی ست
زهرا، مگر علی است که آیینه ی خدست
زهرا، مگر خداست که آیینه ی علی ست
افلاک را بگو که نگردند خاک را
زهرا! بگو مزار تو در سینه ی علی ست
*
زهرا بیا ببوس گلوی حسین را
این ابتدای غربت دیرینه ی علی ست
(مهدی جهاندار)
پرنده فکر نمی کرد بی ثمر بشود
شبیه کاسه و بشقاب و میز و در بشود
که رفته رفته اسیر نشستگی باشد
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود
پرنده می اندیشد که شب چه طولانی است
و او چه کار کند زودتر سحر بشود
و او چه کار کند این خطوط صاف و دقیق
به هم بریزد و دنیا وسیع تر بشود
نمی شود که قفس آرزو کند یک بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود
پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده و گفت :
چه سود عمر کسی در قفس هدر بشود
پرندگی که نباشد چه فرق خواهد کرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود
پرنده می خواهد آرزو کند: ای کاش
فقط پرنده بماند، ولی اگر بشود
صدای همهمه ی خانه باز اجازه نداد
کسی از این همه اندوه باخبر بشود.....
( خدیجه رحیمی )