آبان ماهه و روزگار همچنان داره بر وفق مراد میچرخه. دوست داشتنی و پر از امید.
روز شنبه وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون همه ی این نگرانی چند ماهه و استرس و دغدغه ها رفت و جاشو به کلی خوشحالی داد. خدای مهربون داره یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیمو برآورده میکنه و بهار امسالو با یه دختر کوچولو شروع میکنم. همه ی شب و روزای تلخ و پر از کابوس رو با شنیدن خبر سلامتیش پشت سر گذاشتم و به شبایی فکر میکنم که تا صبح روبروی هم میشینیم و گپ میزنیم. از رویاهای دور و نزدیک قشنگش برام میگه و دنیامونو با هم قسمت میکنیم.

پاییز قشنگ امسال با بی مهری داره نفس میگیره
روزهای پر از بغض و حسرت، شبهای تلخ و پر از نگرانی، کشدار و طولانی.
کنکاش و جستجوهام هنوز تموم نشده و مدام خودمو به در و دیوار میزنم تا ببینم چی میشه.
دلم میخواد بی نگرانی و ناراحتی عاشقت باشم و دوستت داشته باشم. دلم میخواد بدون ترس منتظرت باشم ... دلواپسی بهم امون نمیده. ولی منتظرم. منتظر اولین باریکه بغلت کنم و ببوسمت معجزه ی شیرینم.

بعضی روزها که نشسته ام وسط یک دنیا کار و فکر، یکهو انگار از درون خالی میشوم. یک جور حس دلتنگی همراه با ترس آمده سراغم. یکهو میبینم یک جایی از زندگی معلق شده ام. دیگر هیچ جایی نیستم هیچ علاقه ای توی وجودم مثل سابق سرکشی نمیکند. از یاغی گری ها و سرخوشی ها و شیطنتها خبری نیست. دیوانگی ها و دلخوشیهایم تغییر شکل داده اند. شده ام یک آدم معلق که به هیچ جا دلخوش و راضی نیست. یک چیزهایی میخواهد که نمیداند چیست.
گاهی وقتهایش از خودم از این آدمی که دارد توی خودم زندگی میکند میترسم.گاهی وقتها از این همه جان سختی تعجب میکنم.
گاهی میترسم که از وسط این خاکستر سرد یکهو زبانه های آتش بیرون بزند و نتوانم مهارش کنم....

فقط نخواه که یک شکل بی دهن باشم
فقط نخواه برای تو پیرهن باشم
فقط نخواه که در این قفس خلاصه شوم
تمام عمر در اندوه پر زدن باشم
چگونه با تو خودم را دوباره بشناسم ؟!
چگونه با تو به فکر رها شدن باشم ؟!
کمی اجازه بده از تو دورتر بروم
بدون سایه ی مردانه ی تو زن باشم
تمام زندگی ام یک دروغ اجباریست
به من اجازه بده بی تو "واقعا" باشم.


هاجر دشتبانی/شهریور93


می شود عاشقت شوم هر روز
توی رگهای مرده خون بدود
می شود در تو حل شوم هر شب
در تنم لذت جنون بدود

می شود این جهان یخ زده را
توی دست خودت بسوزانی
به زنی که دوباره زنده شده
معنی عشق را بفهمانی

می شود بی تو زندگی کردو
هر نفس، بودن تو را حس کرد
میشود گرمی حضورت را
به بهشت خیالی ام آورد

سهم من نیستی و این تقدیر
قصه ای تلخ و حسرت انگیز است
سهم من نیستی و هر نفسم
از تو و بودن تو لبریز است

کاش دنیا مجالمان بدهد
روزگار عاشقانه تر بشود
کاش میشد، اگر چه ممکن نیست
تو ولی فکر کن،
اگر بشود.....

هاجر دشتبانی/آبان 93

آمد جهان تلخ مرا زیر و رو کند.....

آمد جهان تلخ مرا زیر و رو کند
آمد مرا درون خودم جستجو کند
وقتی تمام روزنه ها بسته مانده بود
آمد برام معجزه ای تازه رو کند
دست مرا گرفت که از نو بسازدم
با یک جهان تازه مرا روبرو کند
با یک بغل ترانه و لبخند و اشتیاق
آمد که پاره های دلم را رفو کند
مردی که حال و روز مرا لمس کرده بود
بی آنکه روزگار مرا پرس و جو کند
در من حلول کرد و جهان عاشقانه شد
آمد که باز معجزه ای تازه رو کند...

هاجر دشتبانی/ شهریور 93/ تهران

      :: پادکست بهانه ها ::

توی قلبم هزار بیوه زنند

پرم از شیونی فروخورده

پرم از روزهای تلخی که

بودنم را به ماندگی برده

پرم از حسرتی که هر شب و روز

می تنم بر جهان غمگینم

توی این پیله مانده ام، حتی

خواب پرواز هم نمی بینم

گم شدم بین این همه بن بست

بین این روزهای تکراری

خسته از بغضهای بعد از تو

پرم از خنده های اجباری

چای و سیگار و شعر و دلتنگی

تو نباشی بهانه ی تلخی ست

در جهانی که چاردیواری ست

بودنت عاشقانه ی تلخی ست

 

هیچ کس جز خودم نمیفهمد

حسرتی را که در دلم دارم

بجز این زن کسی نمیداند

که چه اندازه دوستت دارم....

هاجر دشتبانی/ تیر  93

مثل تردید بی سرانجامی که به جان من و تو افتاده

عشق یک اتفاق غمگین است که میان من و تو افتاده

رد شدیم از کنار یکدیگر، دستهامان به دیگری گره خورد

آه از این سایه های سنگین که بر جهان من و تو افتاده

 دست و پا میزدی که برگردی، که به آغاز ماجرا برسی

 غافل از اینکه از لب دیوار نردبان من و تو افتاده

سرنوشت من و تو هم این بود: تلخ مانند قهوه ی قجری

مثل تصویر مبهمی که ته استکان من و تو افتاده

 بعد عشق من و تو دنیا باز بر مدار همیشه می چرخد

اتفاقی که غیر ممکن بود به گمان من و تو؛ افتاده .

عشق شاید فقط همین باشد:

 روزهایی که بی تو خط خورد و

 تلخی حسرتی که بر جان اصفهان من و تو افتاده

 

هاجر دشتبانی / خرداد 93 / تهران

مثل تردید بی سرانجامی که به جان من و تو افتاده
عشق یک اتفاق غمگین است که میان من و تو افتاده....

نشسته بودم برای خودم چای عصر میخوردم و خبر هام رو یکی یکی کار میکردم و گوشه ی چشمی هم به ساعت داشتم دل دل میزدم برای دیدن پسرک که از مهد تلفن کردند بیا ارتین تب کرده .. وقتی رسیدم بیحال و رنگ پریده بود سریع رفتم مطب دکتر و از همونجا راهی بیمارستان شدیم. از شب اول و عذاب چندساعته ای که همون اول کشیدیم چیزی نگم. چقدر لحظه های تلخ و دردناکی بود. پسرک توی دست من ملتمسانه نگاه میکرد و دست و پاش رو تکون میداد که نجاتش بدم و من اشک آلود و تلخ، حلقه ی دستهام رو محکمتر میکردم تا پرستارهای مبتدی بتونن کارشون رو انجام بدن.یک هفته بیمارستان یک عمر برام گذشت. یک هفته اقامت روی یک تخت 110*180 سرگرم کردن هر روزه ی پسرک با چندتا کتاب و عروسک و تب سنج و .... از یک طرف مراقب پای کوچیکش بودم که با تکون دادن بیش از اندازه رگی که به زحمت گرفته بودن پاره نشه و مجبور به طی همون عملیات دردناک شب اول نشیم و از طرف دیگه دستم به ماسک اکسیژنی بود که باید چند ساعت در روز روی صورت معصوم و کوچیکش میگذاشتم. 
روزهای تلخی گذشته و حالا برای دو هفته قراره که توی خونه مراقبش باشم و ازمایشهای تکمیلی رو انجام بدیم تا ببینیم تشخیص پزشک چیه. نگران و مضطربم برای روزیکه جواب تست ها میاد. با همه ی وجودم از خدای مهربون میخوام همه ی بچه هایی که به نوعی با بیماری درگیرن رو سلامتی بده. 

دنیای این روزای من.....

پسرک کوچولو راه افتاده و داره همه جا رو فتح میکنه حتی جاهایی  که نمیشه تصورشو کرد . بیشتر اوقاتم توی خونه صرف بیرون اوردنش از کنج دیوار و فاصله ی بین یخچال و دیوار اشپزخونه فاصله بین دیوار و میز تی وی و... میشه دیشب زمین خورده و لثه اش بدجور زخمی شد. روح و جسمم بخاطر درگیری شدید کاری و ... خسته است. رسمن هیچ لحظه و فرصتی برای خودم ندارم. آقای خوش اخلاق بعد از دو ماه مریضی دائم چند روزه روبراهه و باز شیرین زبونی میکنه. همه جا رو با انگشت نشون میده و به حالت سوالی میگه ای چیه؟؟؟ ای کیه؟؟؟ وقتی من میگم خسته شدم ای خداااااااااا اونم یا حالت اعتراضی میگه خوداااااااااااااااا وقتی ازش میپرسیم کلاغه میگه؟؟؟؟؟ یه بار جواب میده غار غار و ده بار جواب میده ک آغه بچه هنوز موفق به تلفظ حرف لام نشده. 

هم چنان خود شیفته است و از همون شش ماه و نیمگی که شروع به گفتن اسم خودش کرد هنوز بیشترین چیزی که میگه اسم خودشه بدون تلفظ حرف "ر" هنوزم وقتی چیزی میخواد من ایما یا ماما میشم و وقتی بهم اعتراض میکنه من آدر میشم بر وزن هاجر.

غیر از همه ی این شیرین زبونی ها و کارای بانمک یه معصومیت دوست داشتنی همراه با شیطنت توی وحودشه که ادمو جادو میکنه. 
دنیام شیرینه... دنیام شلوغه... خودم تنهام.... خسته ام.... خوشبختم با داشتن آرتین. همین

یکسال مادرانگی

شب جمعه بود.سومین شبی که بخاطر دردای غیرمعمول بیمارستان بودم. سوره انشقاق رو با استیصال خوندم چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم تا دلهره ی نارس بودن بچه و زایمان زودرس و دردای وحشتناک موقع زایمان دست از سرم برداره... یکی دو ساعتی گذشت حالم بدتر شد. برای چندمین بار رفتم بلوک زایمان. مسیج دادم به همسر که دارم گوشیم رو خاموش میکنم شاید تا صبح پسرمون بدنیا بیاد. دوستت دارم. درد داشتم و نگران وضعیت پسرک عجولم بود. تا غروب فردا که پسرک بدنیا بیاد ثانیه ها بی نهایت طولانی گذشت.  غروب جمعه بود بعد از چند روز تحمل درد و نگرانی، حالا یه فرشته ی معصوم و بی نهایت دوست داشتنی تو بغلم بود. نمیدونم خوشحالی از سلامتیش بود یا حس غریب و پیچیده "مادرانه" یا چیز دیگه، اما اشکام بی اراده میریخت. همه ی کلمه های دنیا برای توصیف اون حس و حال کمن. برای توصیف اون لحظه ای که هیچ کسی غیر از یه مادر نمی تونه درکش کنه.
این یکسال برای من خیلی خیلی متفاوت گذشته. همه چیز برامون فرق کرده و علیرغم این همه سختی و مشکلات اونم بدون کمک، به جرات میشه گفت از شیرین ترین دوران زندگیمون بوده. هر چند گاهی این حس چقدر من مادر خوبیم؟ چقدر برای بچه وقت گذاشتم؟ نکنه اطلاعاتم در مورد فلان موضوع کمه؟ نکنه با این کارم دارم ناخودآگاه به بچه آسیب میرسونم و.... آزارم داده ولی همه ی این ترس و دلهره ها، همه ی تنهاییا، قصه تکراری شب بیداری و مریضی و ناسازگاری هر از گاهی بچه، بازم شیرینی و عشق این جریان رو کمرنگ نکرده. 
برای همه ی این روزهای قشنگ نوزادی تا یکسالگیش، از همون لحظه اولی که حتی نمیتونست گردنش رو نگه داره تا وقتی شد یه شیرخوار بامزه که غلت زد، سینه خیز رفت، دندون دراورد، حرف زد و .... کلی کلی کلی دلتنگ میشم.

زن غریبه!!!

تمام روز

رد نگاهت را از چشمهایم میشست

عطر دستهایت را از لای موهایم

حالا

به هوای پاک کردن خاطره ات

ایستاده

در آینه ی روبرو

زن غریبه!

****

اینقدر خسته و بی روح و بی انگیزه ام که دوست دارم از همین طبقه پنجم شهرداری خودم رو بندازم بیرون و بعد هیچ وقت چیزی از حالا و قبل یادم نمونده باشه. و اونوقته که شاید بتونم دوباره "زندگی" کنم. به مفهوم واقعی. طوریکه آدم باید زندگی کنه. خسته ام و هیچی چیزی نیست که بتونه خوبم کنه.... چرا... شاید یکی از همین شبا رفتم یه جای تاریک و دور و پرت و تا جایی که حنجره ام اجازه میده فریاد بزنم .

تندیس بدشانسی !

چند هفته ای بود که هر روز بیشتر از ارامشی که برای هر سه نفرمون فراهم شده کیف میکردم و توی ذهنم به چیزای جدید فکر میکردم تا بیشتر از این آرامش و آسایشی که داریم لذت ببریم. آآآآآآآآآآآآآآآما ناگهان همسر محترم با یه بی احتیاطی همه چی رو به هم ریخت دستش شکست و همین اتفاق ساده منجر به جراحی و کلی درگیری توی بیمارستان و... شد. 

هنوز از این ماجرا خلاص نشده بودیم که خبر رسید چه نشستید که نماینده های منتخب شورای شهر میخوان بیان تو ساختمون شورا مستقر بشن و از اونجا که این دوره تعداد اعضا دو برابر شده نیاز به یه جای بزرگتر دارن. از همونجاهایی که ساختمون محل استقرار الان ما متعلق به شورای شهر بوده باید الان تخلیه بشه و قراره کل اداره ما منتقل بشه به یه ساختمون جدید .... جای جدید کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟ ساختمونی بسیار شیک در نیاوران!!!!!!!!!!!!!!

به این ترتیب بنده رسمن بیچاره و بدبخت شدم. هنوز سه ماه نیست که به خاطر پسرک مجبور شدیم از فرمانیه نقل مکان کنیم به منیریه و الان اداره داره منتقل میشه نیاوران. 
کلی غرغر دارم و عصبانیت ... اینهمه سال ساختمون شورا در اختیار روابط عمومی شهرداری بود حالا همین امسال باید تسویه حساب میکردن؟ نه چند ماه زودتر و نه چند ماه دیرتر.... آخه اگه این بدشانسی نیست پس چیه؟؟؟؟

دلخوشی های من

غروب دلگیریه... نشستم با یه لیوان بزرگ چای و دارم ایمیل و فیس بوک چک میکنم نگاهی به خبرها انداختم. چندتایی سایت دیدم و کارای عقب افتاده دنیای مجازی رو تند تند انجام میدم. تو فرصتی که پسرک خوابیده با یه دوست قدیمی کمی گپ میزنم و از گذشته های نه خیلی دور یاد میکنیم ... خونه خیابون فلامک و دور هم جمع شدنای تا نیمه های شب. یهو هنگ میکنم.... چند وقته خونه ی هیچ دوستی نرفتم؟ چند وقته هیچ دوستی رو به خونه ام دعوت نکردم؟ چند وقته حتی فکر رفتن به یه کافه به ذهنمم نرسیده؟ مدتهاست وقتی برای خودم نداشتم. مدتهاست من بودم و کارای همیشه عقب افتاده خونه و بازی با بچه و سرگرم کردن و نظافت و خوابوندن و غذا دادنش... وقتی که اون خوابه من همچنان در حال بدو بدو و کارای دیگه ام. و خلاصه هیچ وقتی برای خودم نیست. 
من الان یه مادرم خیلی تلاش میکنم زن خسته و بی انرژی ای که کارای خونه و بچه داری و سرکار رفتن فرسوده اش کرده، نباشم و مدام غر نزنم اما انصافا تنهایی و دور از خانواده با یه بچه کوچیک، سرکار رفتن، طاقت فرسات. 
میخندم با خنده های شیرین فرشته ی شیرین و معصومم. دلخوشم به اولین دندونی که در آورده به کلمه هایی که میگه و قند توی دلمون آب میشه. الان دلخوشی های قشنگ دنیای من ایناست. 

این 46 روز لذت بخش...

تحقیر و تحمیق های پی در پی، تمسخر فکر و اندیشه و امیدهامون و ... تموم شد.
رفتنی شدی رییس ... بلاخره رفتنی شدی.
عذاب بی نهایت تحملت تموم شد .. فکر کنم هیچ وقت توی این هشت سال به اندازه ی این 46 روز تحملت آسون نبوده.. این 46 روزی که تا رفتنت باقیه شادمان نفس میکشم و باز هم امیدوارم و خوشحال. فقط یه سوال دارم: خودت و اطرافیانت چطور جواب این همه خیانت و چپاول و دروغ و ... رو خواهید داد؟؟؟؟؟

بعد از چند روز بیماری و تب بالا و کلی دلهره و استرس، خسته و کلافه گوشه ی اتاق پسرک کز کردم و از سکوت همراه با خس خس نفسهاش آرامش میگیرم.
نتیجه چهار روز کاری شد عفونت شدید روده، تب وحشتناک و کلی آزمایش و دارو و ....
روزای اخرساله و بابای بچه به شدت درگیره... نتیجه اینکه از صبخ تا شب و شب تا صبح بچه به بغل دارم راه میرم سیصد میلیون بار شعرای تنها کتاب محبوب پسرک رو از اول تا اخر و برعکس!!!! خوندم و هزار تا شیرین کاری دیگه تا دوره نقاهت بیماری تموم شه... یا دندونی در بیاد و جماعت تلفن به دست منتظر از نگرانی در بیان.

اولین روز برگشت به کار و جدایی چند ساعته از پسرک کمتر از چیزی که انتظار داشتم سخت گذشت. شاید اشتیاقی که مدتها بود همه ی وجودم رو گرفته بود سختی ندیدن چند ساعته پسرک رو کمتر کرد. گرچه برخوردای سرد و رفتارای عجیب و غریب بعضی همکارا و دوستام اشتیاق بیچاره ی درونم رو کور کرد ... موقع برگشت توقفای قطار مترو طولانی تر از همیشه بود و بلوار اندرزگو شلوغ ترین و پرترافیک ترین جای تهران .... چشما و خنده های فرشته هنوز همونطور شیرین و پر از آرامش بود. حالا با جای خالی و دردناک دندونی که بیشتر روزای ماه ۶ و ۷ بارداری اذیتم کرد، دارم به خنده های شیرین بی دندون آرتین فکر میکنم و از ته دل لبخند میزنم ... دلخوشم به لحظه ای که در خونه باز شه و تو بغلم بگیرمش... امروز سخت تر گذشته .. خیلی سخت تر از دیروز.
اداره هنوز همونطوریه ... بر خلاف اینکه فکر میکردم خیلی اتفاقا افتاده ولی تنها تغییر قابل ملاحظه برای من شاید غصب!!! میز و کل وسایل + جای دنجم توی اتاق بوده و بس.
تمام داستان این شش ماه همینه... به همین سادگی و راحتی !!!!

زنده باد ریکاوری!!!!

بلاخره بعد از تلاش یه دوست نه تنها عکسای آرتین خان بلکه تمام محتویات این لب تاپ بینوا برگشت و در حال حاضر من موندم و کلی اطلاعات درهم و برهم که باید مرتبشون کنم. زندگی با هیجان و دغدغه آخرین هفته های مرخصی شش ماهه داره میگذره. هر چی با همکارایی که وضعیت مشابهی دارن به این در و اون در زدیم نفهمیدیم این قانونی که رییس محمود ابلاغ کرد کو؟ به کجا ابلاغ شد؟ برای کی ابلاغ شد؟ خدا خدا میکردیم اینم مثل بقیه وعدهاش نباشه... ما که چیزی نفهمیدیم قرار بود مرخصی زایمان ۹ ماهه بشه حالا وام و سکه و... پیشکش. برای من همون نه ماهه شدن مرخصی کلی حسن داشت که عملی نشد. استاد باقر هم که لطف کرد و طبق معمول آرم طرح ترافیک رو به عداه ای از خواص خیلی خاص تقدیم کردن و من موندم و ترافیک اتوبان به شدت در حال ساخت صدر !!!! و یه بچه شش ماهه که باید از فرمانیه تا پارک شهر بدون ماشین ببرم و بیارم .

مبهوتم!!!

و اینگونه بود که در چشم برهم زدنی کل عکسای آرتین خان از بدو تولد تا کنون نیست و ناپدید شد .....

 

مادرانه ها (1)

چند شب پیش آقای همسر یهو بی مقدمه گفت خوش به حالت همه لحظات روز کنار "آرتین"ی چه کیفی میکنی ثانیه به ثانیه بزرگ شدنش رو میبینی و لذت میبری..... و من دلم هری ریخت. نه از غصه روزایی که تند تند پشت سر هم میرن و منو به تموم شدن این مرخصی شش ماهه نزدیک میکنن... از غصه روزایی که رفته و من چقدر ازشون غافل بودم. از غصه اینکه نتونستم اونطور که میخوام یه مامان  باشم. روزای اولی که باید خوشحال میشدم از اینکه آرتینم با وجود هشت ماهه متولد شدن نیازی به بستری شدن تو بخش مراقبت های ویژه نداشت.. بخاطر زردی گرفتنش ناراحتی کردم ... روزایی که باید تنها بودن با پسرم رو غنیمت میدونستم از اینکه نمی تونم خونه ی خودم باشم غصه میخوردم و کلافه بودم.... روزایی که باید از گردن شل و دست و پاهای کوچولوش لذت میبردم نگران کولیک و... بودم.
از اینکه چقدر منتظر بودم این روزا بگذره از دست خودم عصبانی میشم .. هی لحظه شماری برای اینکه کی کولیکش خوب میشه؟ کی میشه که خوب بخوابه؟ کی میتونه گردنش رو نگه داره؟ پس کی این لباسا اندازش میشه؟ و......
از اینکه نمی تونستم مثل قبل کارهامو انجام بدم نمی تونستم مثل قبل با دوستام در ارتباط باشم نمی تونستم برنامه ریزی کنم برای هیچ کاری کلافه میشدم و احساس ضعف میکردم ولی متوجه نبودم وقتی میتونم یه بچه ده روزه رو تنهایی حموم کنم و ناخن هاش رو کوتاه کنم ببرمش دکتر و تنهایی با شب بیداریا و دل دردای شبونه اش کنار بیام دارم لذت بخش ترین کارایی که یه مادر قوی میتونه تو اون موقعیت انجام بده رو تجربه میکنم.
پسرکوچولوم حالا دیگه بزرگتر شده ، راحت تر میخوابه و مشکل کولیکش حل شده ،لباسای رنگارنگش رو میپوشه ،حتی بعضی از لباساش براش کوچیک شده ، گردنش رو راحت نگه میداره و میچرخونه ، کارای جدید یاد گرفته و .....دنیا ولی انگار هنوز همون دنیاست... هنوز دوستایی هستن که هر از گاهی حال منو جویا بشن... کارایی هست که بی برنامه هم بشه انجامشون داد و ............
اما اون روزای آرتین دیگه تکرار نمیشه ... قهقهه های بلندش تو خواب که همه رو متعجب میکرد. صدای منحصر بفرد گریه اش.. یه صدای معصوم و دوست داشتنی که با گریه همه نوزادا فرق داشت. دلم برای همه ی روزای این سه ماه چقدر تنگه و میدونم از الان هر چی بیشتر زمان بگذره دلتنگ هر روز و هر لحظه اش میشم .من الان مادری هستم که به تنهایی از پس خیلی از کارای بچه ی کوچولوم بر اومدم.دارم تمرین عشق میکنم. تمرین لذت بخش ترین روزایی که برام رقم خورده و شاید هرگز تکرار نشه.

دنیای قشنگ من کنار آرتین

سه ماه پیش داشتیم کلنجار میرفتیم. من برای چند روز بیشتر میزبان بودن و اون برای یکماه زودتر اومدن... لحظه هایی که داشتم برای بدنیا اوردنش درد میکشیدم فکرش رو هم نمیکردم وقتی صورت معصومش رو ببینم چنین حس نگفتنی ای داشته باشم.

حالا سه ماه سخت و فوق العاده شیرین به سرعت یه پلک زدن گذشته..... شب بیداریای همیشگی با یه موجود معصوم و فوق العاده دوست داشتنی.... زندگی ای که دیگه مثل قبل نیست .... مردد شدن بین استفاده از تجربه های بقیه یا عملی کردن توصیه  های کتابای دور و برم.... منم و یه بچه ی کوچولو و یه دنیا سوال و کلی توصیه و نصیحت.....و یه بار سنگین که وقتی بهش فکر میکنم دیوونه میشم.

من یه مادرم ... این جمله ایه که هر روز و هر روز برای خودم تکرار میکنم تا یادم نره خدای مهربون چه لطف بزرگی بهم کرده....غصه ها و ناراحتیام با یه لبخند شیرینش فراموش میشن..... وقتی به همدیگه زل میزنیم و براش از زمین و زمان تعریف میکنم تو چشمای شیطون و فوق العاده معصومش دنیایی رو میبینم که فقط مال ما دوتاست...
دنیایی که شب بیداریاش.. گریه های بی وقفه ... شام و ناهارای سرد شده... خونه نامرتب و کارای عقب افتاده و تلفنای بی جواب و ...... هیچکدوم منو خسته نمیکنه..... دنیای سراسر لذت و عشقی که فقط من و اون میفهمیم ... و این معجزه مادر شدنه...




(آرتین کوچولوی من روزیکه دوماهه شد)

مادر شدم....

مادر شدم... پسر شیرین و نازنینم غروب جمعه 17 شهریور به دنیا اومد و زندگیمونو پر از عشقی تازه کرد.

حس فوق العاده ای تو وجودم  شکل گرفته که قابل وصف نیست فقط میتونم بگم حاضر نیستم این حس رو باهیچ چیز ارزشمند دیگه ای عوض کنم.روزهای سخت و شیرینی رو میگذرونم و دارم از لحظه لحظه ی این روزا لذت میبرم.

 روز جمعه ۱۲ خرداد عازم سفر حج هستم. از همه ی دوستانی که فرصت نشد یا امکانش نبود که تلفنی یا حضوری حلالیت بخوام و خداحافظی کنم عذر میخوام... خدانگهدار.


تو زندگی یه چیزایی هست که هر چی ازشون میترسی و سعی میکنی شیوه ای رو انتخاب کنی که به این دست اتفاقا برنخوری... نمیشه. حالا جالبه وقتی به این ناگزیرها میرسی تازه می فهمی زندگیت چقدر عوض شده و چه حس شیرین و خوبی رو از خودت دریغ کردی.
"مادر شدن" برای من یکی از این دست ناگزیرها بود که همه ی این سالها هر طور بود سعی میکردم ازش فرار کنم ولی تو این چند ماه تازه دارم می فهمم چه حس لذت بخشی رو از دست دادم.
"آرتین"، فرشته ی کوچولویی که پنجشنبه صبح برای اولین بار بعد از هفته ها انتظار تو شکمم تکون خورد مدتهاست جزء جدا ناپذیر زندگیمه، الان حتی نمی تونم تصور کنم که بدون این حس غیر قابل وصف، چطور زنده بودم.
یادمه دوستی همیشه بهم توصیه میکرد خلاف جریان آب شنا نکنم و از زندگی و هرچیزی که درش هست لذت ببرم.

سینمای دنیا، برای یک جدایی ایستاد....

اصغر فرهادی پس از دریافت جایزه اسکار
سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته اند و مراسم را نگاه می کنند. آنها خوشحالند. نه فقط به خاطر این جایزه و سینما بلکه بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگ کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده واین جایزه را به مردم کشورم تقدیم می کنم که به همه فرهنگ ها و تمدن ها احترام می گذارند.

پیچیده است هرم نفسهات در تنم

این زن که روبروت .... مگر می شود؟؟؟ منم ؟!

دارم به عشق کهنه ام اقرار می کنم

دارم از عمق خاطره ها حرف می زنم

دارم میان دست تو تسخیر می شوم

شاید شبیه یغض تو یک بار بشکنم

دارم مرور می کنم آن فصل تلخ را

فصل جدایی من و تو، فصل مردنم

پوسیده ام در این همه تکرار بعد تو

دارم به دور پیله ی خود تار می تنم

در حسرت کنار تو بودن بهار رفت

پژمرده شد بدون تو گلهای دامنم

****

تقدیر تلخم است که تکرار می شود :

" دل بسته ام به عشق تو و دم نمی زنم"

خو کرده ام به اینکه نباشی کنار من

از عادت همیشگی ام دل نمی کنم

فرصت گذشته است برای یکی شدن

این زن که گم شده است در این ماجرا، "منم" !


پ ن :

تشکر ویژه از هاجر فرهادی عزیز ، مهدی احمدی و دوستانی که قبل از درج این مطلب، در مورد شعر نظر دادند. 

منتظر نقد و نظر سایر دوستانم هستم.


به یاد "انجمن ادبی باغبان"


دقیقا ده سال پیش، هفتم دی ماه 1380 انجمن ادبی "باغبان" به احترام "استاد خلیل بلدی متخلص به باغبان" در خمینی شهر اصفهان به طور رسمی و پس از مدتها خانه به دوشی، فعالیت خود را آغاز کرد. بسیاری از چهره های سرشناس امروز شعر، ده سال پیش در فضایی بسیار کوچک و صمیمی عصر پنج شنبه هر هفته دور هم جمع می شدند و شعرخوانی می کردند. جلسات "انجمن ادبی باغبان" گرچه عمری کمتر از دو سال داشت اما تاثیر انکار ناپذیری بر شعر و زبان شاعران جوان خمینی شهر و اصفهان داشت.
علیرغم توسعه امکانات و تغییر فضای فرهنگی شهر، شاید تکرار تجربه ی موفقی مانند "باغبان" به دلیل پراکندگی دوستان شاعر، امکان پذیر نباشد، اما چه خوب میشد اگر امروز بعد از گذشت ده سال، دوستان شاعر ساکن خمینی شهر، آستین همت بالا بزنند و متولی برگزاری جلسه ای به همان سبک و سیاق شوند.
(لینک این مطلب درصفحه فیس بوک:https://www.facebook.com/profile.php?id=100001897817710 )

برای امروز....


گم کرده ام تو را وسط این رواق ها

در زرق و برق بی رمق چلچراغها

گم کرده ام تو را و نمی دانم از کجا

از لحظه ی شروع کدام اتفاقها

پر زد دلم برای کبوتر شدن ولی

تسلیم شد به همهمه ی شوم زاغ ها

گم کرده ام تو را و جهانم چه ساکت است

یخ کرده است قلب تمام اجاقها

انگار عطر توست که از مشک آهوان

پیچیده در هوای همه کوچه باغ ها

هر چند میدوم، به تو هرگز نمی رسم

گم کرده ام تو را وسط این رواق ها.....

 

بعد از مدتها آشتی با شعر.

این غزل متولد چهارشنبه ۶ مهر است در کافه پات........



نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

دلیل بهتری پیدا کن ای دوست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم.....