روز شنبه وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون همه ی این نگرانی چند ماهه و استرس و دغدغه ها رفت و جاشو به کلی خوشحالی داد. خدای مهربون داره یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیمو برآورده میکنه و بهار امسالو با یه دختر کوچولو شروع میکنم. همه ی شب و روزای تلخ و پر از کابوس رو با شنیدن خبر سلامتیش پشت سر گذاشتم و به شبایی فکر میکنم که تا صبح روبروی هم میشینیم و گپ میزنیم. از رویاهای دور و نزدیک قشنگش برام میگه و دنیامونو با هم قسمت میکنیم.
روز شنبه وقتی از مطب دکتر اومدیم بیرون همه ی این نگرانی چند ماهه و استرس و دغدغه ها رفت و جاشو به کلی خوشحالی داد. خدای مهربون داره یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیمو برآورده میکنه و بهار امسالو با یه دختر کوچولو شروع میکنم. همه ی شب و روزای تلخ و پر از کابوس رو با شنیدن خبر سلامتیش پشت سر گذاشتم و به شبایی فکر میکنم که تا صبح روبروی هم میشینیم و گپ میزنیم. از رویاهای دور و نزدیک قشنگش برام میگه و دنیامونو با هم قسمت میکنیم.
روزهای پر از بغض و حسرت، شبهای تلخ و پر از نگرانی، کشدار و طولانی.
کنکاش و جستجوهام هنوز تموم نشده و مدام خودمو به در و دیوار میزنم تا ببینم چی میشه.
دلم میخواد بی نگرانی و ناراحتی عاشقت باشم و دوستت داشته باشم. دلم میخواد بدون ترس منتظرت باشم ... دلواپسی بهم امون نمیده. ولی منتظرم. منتظر اولین باریکه بغلت کنم و ببوسمت معجزه ی شیرینم.
گاهی وقتهایش از خودم از این آدمی که دارد توی خودم زندگی میکند میترسم.گاهی وقتها از این همه جان سختی تعجب میکنم.
گاهی میترسم که از وسط این خاکستر سرد یکهو زبانه های آتش بیرون بزند و نتوانم مهارش کنم....
فقط نخواه برای تو پیرهن باشم
فقط نخواه که در این قفس خلاصه شوم
تمام عمر در اندوه پر زدن باشم
چگونه با تو خودم را دوباره بشناسم ؟!
چگونه با تو به فکر رها شدن باشم ؟!
کمی اجازه بده از تو دورتر بروم
بدون سایه ی مردانه ی تو زن باشم
تمام زندگی ام یک دروغ اجباریست
به من اجازه بده بی تو "واقعا" باشم.
هاجر دشتبانی/شهریور93
می شود عاشقت شوم هر روز
توی رگهای مرده خون بدود
می شود در تو حل شوم هر شب
در تنم لذت جنون بدود
می شود این جهان یخ زده را
توی دست خودت بسوزانی
به زنی که دوباره زنده شده
معنی عشق را بفهمانی
می شود بی تو زندگی کردو
هر نفس، بودن تو را حس کرد
میشود گرمی حضورت را
به بهشت خیالی ام آورد
سهم من نیستی و این تقدیر
قصه ای تلخ و حسرت انگیز است
سهم من نیستی و هر نفسم
از تو و بودن تو لبریز است
کاش دنیا مجالمان بدهد
روزگار عاشقانه تر بشود
کاش میشد، اگر چه ممکن نیست
تو ولی فکر کن،
اگر بشود.....
هاجر دشتبانی/آبان 93
آمد جهان تلخ مرا زیر و رو کند.....
آمد مرا درون خودم جستجو کند
وقتی تمام روزنه ها بسته مانده بود
آمد برام معجزه ای تازه رو کند
دست مرا گرفت که از نو بسازدم
با یک جهان تازه مرا روبرو کند
با یک بغل ترانه و لبخند و اشتیاق
آمد که پاره های دلم را رفو کند
مردی که حال و روز مرا لمس کرده بود
بی آنکه روزگار مرا پرس و جو کند
در من حلول کرد و جهان عاشقانه شد
آمد که باز معجزه ای تازه رو کند...
هاجر دشتبانی/ شهریور 93/ تهران
:: پادکست بهانه ها ::
توی قلبم هزار بیوه زنند
پرم از شیونی فروخورده
پرم از روزهای تلخی که
بودنم را به ماندگی برده
پرم از حسرتی که هر شب و روز
می تنم بر جهان غمگینم
توی این پیله مانده ام، حتی
خواب پرواز هم نمی بینم
گم شدم بین این همه بن بست
بین این روزهای تکراری
خسته از بغضهای بعد از تو
پرم از خنده های اجباری
چای و سیگار و شعر و دلتنگی
تو نباشی بهانه ی تلخی ست
در جهانی که چاردیواری ست
بودنت عاشقانه ی تلخی ست
هیچ کس جز خودم نمیفهمد
حسرتی را که در دلم دارم
بجز این زن کسی نمیداند
که چه اندازه دوستت دارم....
هاجر دشتبانی/ تیر 93
عشق یک اتفاق غمگین است که میان من و تو افتاده
رد شدیم از کنار یکدیگر، دستهامان به دیگری گره خورد
آه از این سایه های سنگین که بر جهان من و تو افتاده
دست و پا میزدی که برگردی، که به آغاز ماجرا برسی
غافل از اینکه از لب دیوار نردبان من و تو افتاده
سرنوشت من و تو هم این بود: تلخ مانند قهوه ی قجری
مثل تصویر مبهمی که ته استکان من و تو افتاده
بعد عشق من و تو دنیا باز بر مدار همیشه می چرخد
اتفاقی که غیر ممکن بود به گمان من و تو؛ افتاده .
عشق شاید فقط همین باشد:
روزهایی که بی تو خط خورد و
تلخی حسرتی که بر جان اصفهان من و تو افتاده
هاجر دشتبانی / خرداد 93 / تهران
عشق یک اتفاق غمگین است که میان من و تو افتاده....
روزهای تلخی گذشته و حالا برای دو هفته قراره که توی خونه مراقبش باشم و ازمایشهای تکمیلی رو انجام بدیم تا ببینیم تشخیص پزشک چیه. نگران و مضطربم برای روزیکه جواب تست ها میاد. با همه ی وجودم از خدای مهربون میخوام همه ی بچه هایی که به نوعی با بیماری درگیرن رو سلامتی بده.
دنیای این روزای من.....
هم چنان خود شیفته است و از همون شش ماه و نیمگی که شروع به گفتن اسم خودش کرد هنوز بیشترین چیزی که میگه اسم خودشه بدون تلفظ حرف "ر" هنوزم وقتی چیزی میخواد من ایما یا ماما میشم و وقتی بهم اعتراض میکنه من آدر میشم بر وزن هاجر.
غیر از همه ی این شیرین زبونی ها و کارای بانمک یه معصومیت دوست داشتنی همراه با شیطنت توی وحودشه که ادمو جادو میکنه.
دنیام شیرینه... دنیام شلوغه... خودم تنهام.... خسته ام.... خوشبختم با داشتن آرتین. همین
یکسال مادرانگی
این یکسال برای من خیلی خیلی متفاوت گذشته. همه چیز برامون فرق کرده و علیرغم این همه سختی و مشکلات اونم بدون کمک، به جرات میشه گفت از شیرین ترین دوران زندگیمون بوده. هر چند گاهی این حس چقدر من مادر خوبیم؟ چقدر برای بچه وقت گذاشتم؟ نکنه اطلاعاتم در مورد فلان موضوع کمه؟ نکنه با این کارم دارم ناخودآگاه به بچه آسیب میرسونم و.... آزارم داده ولی همه ی این ترس و دلهره ها، همه ی تنهاییا، قصه تکراری شب بیداری و مریضی و ناسازگاری هر از گاهی بچه، بازم شیرینی و عشق این جریان رو کمرنگ نکرده.
برای همه ی این روزهای قشنگ نوزادی تا یکسالگیش، از همون لحظه اولی که حتی نمیتونست گردنش رو نگه داره تا وقتی شد یه شیرخوار بامزه که غلت زد، سینه خیز رفت، دندون دراورد، حرف زد و .... کلی کلی کلی دلتنگ میشم.
زن غریبه!!!
رد نگاهت را از چشمهایم میشست
عطر دستهایت را از لای موهایم
حالا
به هوای پاک کردن خاطره ات
ایستاده
در آینه ی روبرو
زن غریبه!
****
اینقدر خسته و بی روح و بی انگیزه ام که دوست دارم از همین طبقه پنجم شهرداری خودم رو بندازم بیرون و بعد هیچ وقت چیزی از حالا و قبل یادم نمونده باشه. و اونوقته که شاید بتونم دوباره "زندگی" کنم. به مفهوم واقعی. طوریکه آدم باید زندگی کنه. خسته ام و هیچی چیزی نیست که بتونه خوبم کنه.... چرا... شاید یکی از همین شبا رفتم یه جای تاریک و دور و پرت و تا جایی که حنجره ام اجازه میده فریاد بزنم .
تندیس بدشانسی !
هنوز از این ماجرا خلاص نشده بودیم که خبر رسید چه نشستید که نماینده های منتخب شورای شهر میخوان بیان تو ساختمون شورا مستقر بشن و از اونجا که این دوره تعداد اعضا دو برابر شده نیاز به یه جای بزرگتر دارن. از همونجاهایی که ساختمون محل استقرار الان ما متعلق به شورای شهر بوده باید الان تخلیه بشه و قراره کل اداره ما منتقل بشه به یه ساختمون جدید .... جای جدید کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟ ساختمونی بسیار شیک در نیاوران!!!!!!!!!!!!!!
به این ترتیب بنده رسمن بیچاره و بدبخت شدم. هنوز سه ماه نیست که به خاطر پسرک مجبور شدیم از فرمانیه نقل مکان کنیم به منیریه و الان اداره داره منتقل میشه نیاوران.
کلی غرغر دارم و عصبانیت ... اینهمه سال ساختمون شورا در اختیار روابط عمومی شهرداری بود حالا همین امسال باید تسویه حساب میکردن؟ نه چند ماه زودتر و نه چند ماه دیرتر.... آخه اگه این بدشانسی نیست پس چیه؟؟؟؟
دلخوشی های من
من الان یه مادرم خیلی تلاش میکنم زن خسته و بی انرژی ای که کارای خونه و بچه داری و سرکار رفتن فرسوده اش کرده، نباشم و مدام غر نزنم اما انصافا تنهایی و دور از خانواده با یه بچه کوچیک، سرکار رفتن، طاقت فرسات.
میخندم با خنده های شیرین فرشته ی شیرین و معصومم. دلخوشم به اولین دندونی که در آورده به کلمه هایی که میگه و قند توی دلمون آب میشه. الان دلخوشی های قشنگ دنیای من ایناست.
این 46 روز لذت بخش...
رفتنی شدی رییس ... بلاخره رفتنی شدی.
عذاب بی نهایت تحملت تموم شد .. فکر کنم هیچ وقت توی این هشت سال به اندازه ی این 46 روز تحملت آسون نبوده.. این 46 روزی که تا رفتنت باقیه شادمان نفس میکشم و باز هم امیدوارم و خوشحال. فقط یه سوال دارم: خودت و اطرافیانت چطور جواب این همه خیانت و چپاول و دروغ و ... رو خواهید داد؟؟؟؟؟
نتیجه چهار روز کاری شد عفونت شدید روده، تب وحشتناک و کلی آزمایش و دارو و ....
روزای اخرساله و بابای بچه به شدت درگیره... نتیجه اینکه از صبخ تا شب و شب تا صبح بچه به بغل دارم راه میرم سیصد میلیون بار شعرای تنها کتاب محبوب پسرک رو از اول تا اخر و برعکس!!!! خوندم و هزار تا شیرین کاری دیگه تا دوره نقاهت بیماری تموم شه... یا دندونی در بیاد و جماعت تلفن به دست منتظر از نگرانی در بیان.
اداره هنوز همونطوریه ... بر خلاف اینکه فکر میکردم خیلی اتفاقا افتاده ولی تنها تغییر قابل ملاحظه برای من شاید غصب!!! میز و کل وسایل + جای دنجم توی اتاق بوده و بس.
تمام داستان این شش ماه همینه... به همین سادگی و راحتی !!!!
زنده باد ریکاوری!!!!
مبهوتم!!!
مادرانه ها (1)
از اینکه چقدر منتظر بودم این روزا بگذره از دست خودم عصبانی میشم .. هی لحظه شماری برای اینکه کی کولیکش خوب میشه؟ کی میشه که خوب بخوابه؟ کی میتونه گردنش رو نگه داره؟ پس کی این لباسا اندازش میشه؟ و......
از اینکه نمی تونستم مثل قبل کارهامو انجام بدم نمی تونستم مثل قبل با دوستام در ارتباط باشم نمی تونستم برنامه ریزی کنم برای هیچ کاری کلافه میشدم و احساس ضعف میکردم ولی متوجه نبودم وقتی میتونم یه بچه ده روزه رو تنهایی حموم کنم و ناخن هاش رو کوتاه کنم ببرمش دکتر و تنهایی با شب بیداریا و دل دردای شبونه اش کنار بیام دارم لذت بخش ترین کارایی که یه مادر قوی میتونه تو اون موقعیت انجام بده رو تجربه میکنم.
پسرکوچولوم حالا دیگه بزرگتر شده ، راحت تر میخوابه و مشکل کولیکش حل شده ،لباسای رنگارنگش رو میپوشه ،حتی بعضی از لباساش براش کوچیک شده ، گردنش رو راحت نگه میداره و میچرخونه ، کارای جدید یاد گرفته و .....دنیا ولی انگار هنوز همون دنیاست... هنوز دوستایی هستن که هر از گاهی حال منو جویا بشن... کارایی هست که بی برنامه هم بشه انجامشون داد و ............
اما اون روزای آرتین دیگه تکرار نمیشه ... قهقهه های بلندش تو خواب که همه رو متعجب میکرد. صدای منحصر بفرد گریه اش.. یه صدای معصوم و دوست داشتنی که با گریه همه نوزادا فرق داشت. دلم برای همه ی روزای این سه ماه چقدر تنگه و میدونم از الان هر چی بیشتر زمان بگذره دلتنگ هر روز و هر لحظه اش میشم .من الان مادری هستم که به تنهایی از پس خیلی از کارای بچه ی کوچولوم بر اومدم.دارم تمرین عشق میکنم. تمرین لذت بخش ترین روزایی که برام رقم خورده و شاید هرگز تکرار نشه.
دنیای قشنگ من کنار آرتین
حالا سه ماه سخت و فوق العاده شیرین به سرعت یه پلک زدن گذشته..... شب بیداریای همیشگی با یه موجود معصوم و فوق العاده دوست داشتنی.... زندگی ای که دیگه مثل قبل نیست .... مردد شدن بین استفاده از تجربه های بقیه یا عملی کردن توصیه های کتابای دور و برم.... منم و یه بچه ی کوچولو و یه دنیا سوال و کلی توصیه و نصیحت.....و یه بار سنگین که وقتی بهش فکر میکنم دیوونه میشم.
من یه مادرم ... این جمله ایه که هر روز و هر روز برای خودم تکرار میکنم تا یادم نره خدای مهربون چه لطف بزرگی بهم کرده....غصه ها و ناراحتیام با یه لبخند شیرینش فراموش میشن..... وقتی به همدیگه زل میزنیم و براش از زمین و زمان تعریف میکنم تو چشمای شیطون و فوق العاده معصومش دنیایی رو میبینم که فقط مال ما دوتاست...
دنیایی که شب بیداریاش.. گریه های بی وقفه ... شام و ناهارای سرد شده... خونه نامرتب و کارای عقب افتاده و تلفنای بی جواب و ...... هیچکدوم منو خسته نمیکنه..... دنیای سراسر لذت و عشقی که فقط من و اون میفهمیم ... و این معجزه مادر شدنه...

(آرتین کوچولوی من روزیکه دوماهه شد)
مادر شدم....
حس فوق العاده ای تو وجودم شکل گرفته که قابل وصف نیست فقط میتونم بگم حاضر نیستم این حس رو باهیچ چیز ارزشمند دیگه ای عوض کنم.روزهای سخت و شیرینی رو میگذرونم و دارم از لحظه لحظه ی این روزا لذت میبرم.
تو زندگی یه چیزایی هست که هر چی ازشون میترسی و سعی میکنی شیوه ای رو انتخاب کنی که به این دست اتفاقا برنخوری... نمیشه. حالا جالبه وقتی به این ناگزیرها میرسی تازه می فهمی زندگیت چقدر عوض شده و چه حس شیرین و خوبی رو از خودت دریغ کردی.
"مادر شدن" برای من یکی از این دست ناگزیرها بود که همه ی این سالها هر طور بود سعی میکردم ازش فرار کنم ولی تو این چند ماه تازه دارم می فهمم چه حس لذت بخشی رو از دست دادم.
"آرتین"، فرشته ی کوچولویی که پنجشنبه صبح برای اولین بار بعد از هفته ها انتظار تو شکمم تکون خورد مدتهاست جزء جدا ناپذیر زندگیمه، الان حتی نمی تونم تصور کنم که بدون این حس غیر قابل وصف، چطور زنده بودم.
یادمه دوستی همیشه بهم توصیه میکرد خلاف جریان آب شنا نکنم و از زندگی و هرچیزی که درش هست لذت ببرم.
پیچیده است هرم نفسهات در تنم
این زن که روبروت .... مگر می شود؟؟؟ منم ؟!
دارم به عشق کهنه ام اقرار می کنم
دارم از عمق خاطره ها حرف می زنم
دارم میان دست تو تسخیر می شوم
شاید شبیه یغض تو یک بار بشکنم
دارم مرور می کنم آن فصل تلخ را
فصل جدایی من و تو، فصل مردنم
پوسیده ام در این همه تکرار بعد تو
دارم به دور پیله ی خود تار می تنم
در حسرت کنار تو بودن بهار رفت
پژمرده شد بدون تو گلهای دامنم
****
تقدیر تلخم است که تکرار می شود :
" دل بسته ام به عشق تو و دم نمی زنم"
خو کرده ام به اینکه نباشی کنار من
از عادت همیشگی ام دل نمی کنم
فرصت گذشته است برای یکی شدن
این زن که گم شده است در این ماجرا، "منم" !
پ ن :
تشکر ویژه از هاجر فرهادی عزیز ، مهدی احمدی و دوستانی که قبل از درج این مطلب، در مورد شعر نظر دادند.
منتظر نقد و نظر سایر دوستانم هستم.
برای امروز....
گم کرده ام تو را وسط این رواق ها
در زرق و برق بی رمق چلچراغها
گم کرده ام تو را و نمی دانم از کجا
از لحظه ی شروع کدام اتفاقها
پر زد دلم برای کبوتر شدن ولی
تسلیم شد به همهمه ی شوم زاغ ها
گم کرده ام تو را و جهانم چه ساکت است
یخ کرده است قلب تمام اجاقها
انگار عطر توست که از مشک آهوان
پیچیده در هوای همه کوچه باغ ها
هر چند میدوم، به تو هرگز نمی رسم
گم کرده ام تو را وسط این رواق ها.....
بعد از مدتها آشتی با شعر.
این غزل متولد چهارشنبه ۶ مهر است در کافه پات........
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
دلیل بهتری پیدا کن ای دوست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم.....